پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۴۰۰ ساعت 21:46 توسط مدیر | 

بر جوش دلا که وقت جوش است

گویای جهان چرا خموش است

میدان سخن مراست امروز

به زین سخنی کجاست امروز

اجری خور دسترنج خویشم

گر محتشمم ز گنج خویشم

زین سحر سحرگهی که رانم

مجموعه هفت سبع خوانم

سحری که چنین حلال باشد

منکر شدنش وبال باشد

در سحر سخن چنان تمامم

کایینه غیب گشت نامم

شمشیر زبانم از فصیحی

دارد سر معجز مسیحی

نطقم اثر آنچنان نماید

کز جذر اصم زبان گشاید

حرفم ز تبش چنان فروزد

کانگشت بر او نهی بسوزد

شعر آب ز جویبار من یافت

آوازه به روزگار من یافت

این بی‌نمکان که نان خورانند

در سایه من جهان خورانند

افکندن صید کار شیر است

روبه ز شکار شیر سیر است

از خوردن من به کام و حلقی

آن به که ز من خورند خلقی

حاسد ز قبول این روائی

دور از من و تو به ژاژ خائی

چون سایه شده به پیش من پست

تعریض مرا گرفته در دست

گر پیشه کنم غزل‌سرائی

او پیش نهد دغل درآئی

گر ساز کنم قصایدی چست

او باز کند قلایدی سست

بازم چو به نظم قصه راند

قصه چه کنم که قصه خواند

من سکه زنم به قالبی خوب

او نیز زند ولیک مقلوب

کپی همه آن کند که مردم

پیداست در آب تیره انجم

بر هر جسدی که تابد آن نور

از سایه خویش هست رنجور

سایه که نقیصه ساز مردست

در طنز گری گران نورداست

طنزی کند و ندارد آزرم

چون چشمش نیست کی بود شرم

پیغمبر کو نداشت سایه

آزاد نبود از این طلایه

دریای محیط را که پاکست

از چرک دهان سگ چه باکست

هرچند ز چشم زرد گوشان

سرخست رخم ز خون جوشان

چون بحر کنم کناره‌شوئی

اما نه ز روی تلخ‌روئی

زخمی چو چراغ می‌خورم چست

وز خنده چو شمع می‌شوم سست

چون آینه گر نه آهنینم

با سنگ دلان چرا نشینم

کان کندن من مبین که مردم

جان کندن خصم بین ز دردم

در منکر صنعتم بهی نیست

کالا شب چارشنبهی نیست

دزد در من به جای مزدست

بد گویدم ارچه بانگ دزدست

دزدان چو به کوی دزد جویند

در کوی دوند و دزد گویند

در دزدی من حلال بادش

بد گفتن من وبال باشد

بیند هنر و هنر نداند

بد می‌کند اینقدر نداند

گر با بصر است بی‌بصر باد

وز کور شد است کورتر باد

او دزدد و من گدازم از شرم

دزد افشاریست این نه آزرم

نی‌نی چو به کدیه دل نهاد است

گو خیزد و بیا که در گشاد است

آن کاوست نیازمند سودی

گر من بدمی چه چاره بودی

گنج دو جهان در آستینم

در دزدی مفلسی چه بینم

واجب صدقه‌ام به زیر دستان

گو خواه بدزد و خواه بستان

دریای در است و کان گنجم

از نقب زنان چگونه رنجم

گنجینه به بند می‌توان داشت

خوبی به سپند می‌توان داشت

مادر که سپندیار دادم

با درع سپندیار زادم

در خط نظامی ار نهی گام

بینی عدد هزار و یک نام

والیاس کالف بری ز لامش

هم با نود و نه است نامش

زینگونه هزار و یک حصارم

با صد کم یک سلیح دارم

هم فارغم از کشیدن رنج

هم ایمنم از بریدن گنج

گنجی که چنین حصار دارد

نقاب در او چکار دارد؟

اینست که گنج نیست بی‌مار

هرجا که رطب بود خار

هر ناموری که او جهانداشت

بدنام کنی ز همرهان داشت

یوسف که ز ماه عقد می‌بست

از حقد برادران نمی‌رست

عیسی که دمش نداشت دودی

می‌برد جفای هر جهودی

احمد که سرآمد عرب بود

هم خسته خار بولهب بود

دیر است که تا جهان چنین است

پی نیش مگس کم انگبین است

تا من منم از طریق زوری

نازرد زمن جناح موری

دری به خوشاب نشستم

شوریدن کار کس نجستم

زآنجا که نه من حریف خویم

در حق سگی بدی نگویم

بر فسق سگی که شیریم داد

(لاعیب له) دلیریم داد

دانم که غضب نهفته بهتر

وین گفته که شد نگفته بهتر

لیکن به حساب کاردانی

بی‌غیرتی است بی‌زبانی

آن کس که ز شهر آشنائیست

داند که متاع ما کجائیست

وانکو به کژی من کشد دست

خصمش نه منم که جز منی هست

خاموش دلا ز هرزه گوئی

می‌خور جگری به تازه‌روئی

چون گل به رحیل کوس می‌زن

بر دست کشنده بوس می‌زن

نان خورد ز خون خویش می‌دار

سر نیست کلاه پیش می‌دار

آزار کشی کن و میازار

کازرده تو به که خلق بازار

چهارشنبه سی ام تیر ۱۴۰۰ ساعت 19:42 توسط مدیر | 

با لب تشنه جگر سر به سرابم دادند

آتشم را ننشاندند و به آبم دادند

نمک شوری بختم به جگر افشاندند

تکیه بر بسر آتش چو کبابم دادند

خنده بیغمی و گریه شادی بردند

جگر تشنه و مژگان پرآبم دادند

حاش لله که بیابد گهرم آب قبول

منم آن قطره که واپس به سحابم دادند

نیستم خال، بر آتش چه نشاندند مرا؟

نیستم زلف، چرا اینهمه تابم دادند؟

صلح در ذایقه ام باده لب شیرین است

بس که عادت به می تلخ عتابم دادند

من جدا می روم و خرقه پشمینه جدا

تا ز خمخانه تجرید شرابم دادند

چون نلرزم به سر هر نفسی همچو حباب؟

خانه ای تنگتر از چشم حبابم دادند

فکر من همچو ظفرخان همه باشد به صواب

صائب از مبداء فیاض خطابم دادند

سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 19:24 توسط مدیر | 

بخندید قیدافه از کار اوی

ازان مردی و تند گفتار اوی

بدو گفت کای خسرو شیرفش

به مردی مگردان سر خویش کش

نه از فر تو کشته شد فور هند

نه دارای داراب و گردان سند

که برگشت روز بزرگان دهر

ز اختر ترا بیشتر بود بهر

به مردی تو گستاخ گشتی چنین

که مهتر شدی بر زمان و زمین

همه نیکویها ز یزدان شناس

و زو دار تا زنده باشی سپاس

تو گویی به دانش که گیتی مراست

نبینم همی گفت و گوی تو راست

کجا آورد دانش تو بها

چو آیی چنین در دم اژدها

بدوزی به روز جوانی کفن

فرستاده‌ای سازی از خویشتن

مرا نیست آیین خون ریختن

نه بر خیره با مهتر آویختن

چو شاهی به کاری توانا بود

ببخشاید از داد و دانا بود

چنان دان که ریزندهٔ خون شاه

جز آتش نبیند به فرجام گاه

تو ایمن بباش و به شادی برو

چو رفتی یکی کار برساز نو

کزین پس نیابی به پیغمبری

ترا خاک داند که اسکندری

ندانم کسی را ز گردنکشان

که از چهر او من ندارم نشان

نگاریده هم زین نشان بر حریر

نهاده به نزد یکی یادگیر

برو راند هم حکم اخترشناس

کزو ایمنی باشد اندر هراس

چو بخشنده شد خسرو رای‌زن

زمانه بگوید به مرد و به زن

تو تا ایدری بیطقون خوانمت

برین هم نشان دور بنشانمت

بدان تا نداند کسی راز تو

همان نشنود نام و آواز تو

فرستمت بر نیکوی باز جای

تو باید که باشی خداوند رای

به پیمان که هرگز به فرزند من

به شهر من و خویش و پیوند من

نباشی بداندایش گر بدسگال

به کشور نخوانی مرا جز همال

سکندر شنید این سخن شاد شد

ز تیمار وز کشتن آزاد شد

به دادار دارنده سوگند خورد

بدین مسیحا و گرد نبرد

که با بوم و بارست و فرزند تو

بزرگان که باشند پیوند تو

نسازم جز از خوبی و راستی

نه اندیشم از کژی و کاستی

چو سوگند شد خورده قیدافه گفت

که این پند بر تو نشاید نهفت

چنان دان که طینوش فرزند من

کم اندیشد از دانش و پند من

یکی بادسارست داماد فور

نباید که داند ز نزدیک و دور

که تو با سکندر ز یک پوستی

گر ایدونک با او به دل دوستی

که او از پی فور کین آورد

به جنگ آسمان بر زمین آورد

کنون شاد و ایمن به ایوان خرام

ز تیمار گیتی مبر هیچ نام

سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 11:57 توسط مدیر | 

در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا

ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا

چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر

خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا

من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او

وز سخنان نرم او آب شوند سنگ‌ها

زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر

قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا

آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل

در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا

سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد

ای که تو خوار گشته‌ای زیر قدم چو بوریا

خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را

چونک تو رهن صورتی صورت توست ره نما

از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند

بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا

دل چو کبوتری اگر می‌بپرد ز بام تو

هست خیال بام تو قبله جانش در هوا

بام و هوا تویی و بس نیست روی به جز هوس

آب حیات جان تویی صورت‌ها همه سقا

دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو

نعره مزن که زیر لب می‌شنود ز تو دعا

می‌شنود دعای تو می‌دهدت جواب او

کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا

گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی

آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا

چرخ زنان بدان خوشم کآب به بوستان کشم

میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را

باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان

شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما

شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه

شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۴۰۰ ساعت 20:42 توسط مدیر | 

چنین گفت شاهوی بیداردل

که ای پیر دانای و بسیار دل

ایا مرد فرزانه و تیز ویر

ز شاهوی پیر این سخن یادگیر

که درهند مردی سرافراز بود

که با لشکر و خیل و با ساز بود

خنیده بهر جای جمهور نام

به مردی بهر جای گسترده گام

چنان پادشا گشته برهندوان

خردمند و بیدار و روشن‌روان

ورا بود کشمیر تا مرز چین

برو خواندندی به داد آفرین

به مردی جهانی گرفته بدست

ورا سندلی بود جای نشست

همیدون بدش تاج و گنج و سپاه

همیدون نگین وهمیدون کلاه

هنرمند جمهور فرهنگ جوی

سرافراز با دانش و آبروی

بدو شادمان زیردستان اوی

چه شهری چه از در پرستان اوی

زنی بود هم گوهرش هوشمند

هنرمند و با دانش و بی‌گزند

پسر زاد زان شاه نیکو یکی

که پیدا نبود از پدر اندکی

پدر چون بدید آن جهاندار نو

هم اندر زمان نام کردند گو

برین برنیامد بسی روزگار

که بیمار شد ناگهان شهریار

به کدبانو اندرز کرد و به مرد

جهانی پر از دادگو را سپرد

ز خردی نشایست گو بخت را

نه تاج و کمر بستن و تخت را

سران راهمه سر پر از گرد بود

ز جمهورشان دل پر از درد بود

ز بخشیدن و خوردن و داد اوی

جهان بود یک سر پر از یاد اوی

سپاهی و شهری همه انجمن

زن و کودک و مرد شد رای زن

که این خرد کودک نداند سپاه

نه داد و نه خشم و نه تخت و کلاه

همه پادشاهی شود پرگزند

اگر شهریاری نباشد بلند

به دنبر برادر بد آن شاه را

خردمند وشایستهٔ گاه را

کجا نام آن نامور مای بود

به دنبر نشسته دلارای بود

جهاندیدگان یک به یک شاه‌جوی

ز سندل به دنبر نهادند روی

بزرگان کشمیر تا مرز چین

به شاهی بدو خواندند آفرین

ز دنبر بیامد سرافراز مای

به تخت کیان اندر آورد پای

همان تاج جمهور بر سر نهاد

بداد و ببخشش در اندر گشاد

چو با سازشد مام گو را بخواست

بپرورد و با جان همی‌داشت راست

پری چهره آبستن آمد ز مای

پسر زاد ازین نامور کدخدای

ورا پادشا نام طلخند کرد

روان را پر از مهر فرزند کرد

دوساله شد این خرد و گو هفت سال

دلاور گوی بود با فر و یال

پس از چند گه مای بیمار شد

دل زن برو پر ز تیمار شد

دوهفته برآمد به زاری بمرد

برفت وجهان دیگری را سپرد

همه سندلی زار و گریان شدند

ز درد دل مای بریان شدند

نشستند یک ماه باسوگ شاه

سرماه یک سر بیامد سپاه

همه نامداران وگردان شهر

هرآنکس که او را خرد بود بهر

سخن رفت هرگونه بر انجمن

چنین گفت فرزانه‌ای رای‌زن

که این زن که از تخم جمهور بود

همیشه ز کردار بد دور بود

همه راستی خواستی نزد شوی

نبود ایچ تابود جز دادجوی

نژادیست این ساخته داد را

همه راستی را و بنیاد را

همان به که این زن بود شهریار

که او ماند زین مهتران یادگار

زگفتار او رام گشت انجمن

فرستاده شد نزد آن پاک تن

که تخت دو فرزند را خود بگیر

فزاینده کاریست این ناگزیر

چوفرزند گردد سزاوار گاه

بدو ده بزرگی و گنج و سپاه

ازان پس هم آموزگارش تو باش

دلارام و دستور و رایش تو باش

به گفتار ایشان زن نیک بخت

بیفراخت تاج و بیاراست تخت

فزونی وخوبی وفرهنگ وداد

همه پادشاهی بدو گشت شاد

دوموبد گزین کرد پاکیزه‌رای

هنرمند و گیتی سپرده به پای

بدیشان سپرد آن دو فرزند را

دو مهتر نژاد خردمند را

نبودند ز ایشان جدا یک زمان

بدیدار ایشان شده شادمان

چو نیرو گرفتند و دانا شدند

بهر دانشی بر توانا شدند

زمان تا زمان یک ز دیگر جدا

شدندی برمادر پارسا

که ازماکدامست شایسته‌تر

به دل برتر و نیز بایسته‌تر

چنین گفت مادر به هر دو پسر

که تا از شما باکه یابم هنر

خردمندی ورای و پرهیز و دین

زبان چرب و گوینده و بفرین

چودارید هر دو ز شاهی نژاد

خرد باید و شرم و پرهیز وداد

چوتنها شدی سوی مادر یکی

چنین هم سخن راندی اندکی

که از ما دو فرزند کشور کراست

به شاهی و این تخت و افسرکراست

بدو مام گفتی که تخت آن تست

هنرمندی و رای و بخت آن تست

به دیگر پسرهم ازینسان سخن

همی‌راندی تا سخن شد کهن

دل هرد وان شاد کردی به تخت

به گنج وسپاه وبنام و به بخت

رسیدند هر دو به مردی به جای

بدآموز شد هر دو را رهنمای

زرشک اوفتادند هردو به رنج

برآشوفتند ازپی تاج وگنج

همه شهرزایشان بدونیم گشت

دل نیک مردان پرازبیم گشت

زگفت بدآموز جوشان شدند

به نزدیک مادرخروشان شدند

بگفتند کزماکه زیباترست

که برنیک وبد برشکیباترست

چنین پاسخ آورد فرزانه زن

که باموبدی یکدل ورای زن

شمارابباید نشستن نخست

برام وباکام فرجام جست

ازان پس خنیده بزرگان شهر

هرآنکس که اودارد از رای بهر

یکایک بگوییم با رهنمون

نه خوبست گرمی به کاراندرون

کسی کو بجوید همی تاج وگاه

خردباید ورای وگنج وسپاه

چو بیدادگر پادشاهی کند

جهان پر ز گرم وتباهی کند

به مادر چنین گفت پرمایه گو

کزین پرسش اندر زمانه مرو

اگر کشور ازمن نگیرد فروغ

به کژی مکن هیچ رای دروغ

به طلخند بسپار گنج وسپاه

من او را یکی کهترم نیکخواه

وگر من به سال وخرد مهترم

هم از پشت جمهور کنداورم

بدو گوی تا از پی تاج و تخت

نگیرد به بی‌دانشی کارسخت

بدو گفت مادر که تندی مکن

براندیشه باید که رانی سخن

هرآنکس که برتخت شاهی نشست

میان بسته باید گشاده دو دست

نگه داشتن جان پاک از بدی

بدانش سپردن ره بخردی

هم از دشمن آژیر بودن به جنگ

نگه داشتن بهرهٔ نام و ننگ

ز داد و ز بیداد شهر و سپاه

بپرسد خداوند خورشید و ماه

اگر پشه از شاه یابد ستم

روانش به دوزخ بماند دژم

جهان از شب تیره تاریک‌تر

دلی باید ازموی باریک‌تر

که از بد کند جان و تن را رها

بداند که کژی نیارد بها

چو بر سرنهد تاج بر تخت داد

جهانی ازان داد باشند شاد

سرانجام بستر ز خشتست وخاک

وگر سوخته گردد اندر مغاک

ازین دودمان شاه جمهور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

نه هنگام بد مردن او را بمرد

جهان را به کهتر برادر سپرد

زد نبر بیامد سرافراز مای

جوان بود و بینا دل وپاک رای

همه سندلی پیش اوآمدند

پر از خون دل و شاه جو آمدند

بیامد به تخت مهی برنشست

میان تنگ بسته گشاده دو دست

مرا خواست انباز گشتیم وجفت

بدان تا نماند سخن درنهفت

اگر زانک مهتر برادر تویی

به هوش وخرد نیز برتر تویی

همان کن که جان را نداری به رنج

ز بهر سرافرازی و تاج وگنج

یکی ازشما گرکنم من گزین

دل دیگری گردد از من بکین

مریزید خون از پی تاج وگنج

که برکس نماند سرای سپنج

ز مادر چو بشنید طلخند پند

نیامدش گفتار او سودمند

بمارد چنین گفت کز مهتری

همی از پی گو کنی داوری

به سال ار برادر ز من مهترست

نه هرکس که او مهتر او بهترست

بدین لشکر من فروان کسست

که همسال او به آسمان کرکسست

که هرگز نجویند گاه وسپاه

نه تخت و نه افسر نه گنج و کلاه

پدر گر به روز جوانی بمرد

نه تخت بزرگی کسی راسپرد

دلت جفت بینم همی سوی گو

برآنی که او را کنی پیشرو

من ازگل برین گونه مردم کنم

مبادا که نام پدر گم کنم

یکی مادرش سخت سوگند خورد

که بیزارم از گنبد لاژورد

اگرهرگز این آرزو خواستم

ز یزدان وبردل بیاراستم

مبر زین سن جز به نیکی گمان

مشو تیز باگردش آسمان

که آن راکه خواهد دهد نیکوی

نگر جز به یزدان به کس نگروی

من انداختم هرچ آمد ز پند

اگر نیست پند منت سودمند

نگر تاچه بهتر ز کارآن کنید

وزین پند من توشهٔ جان کنید

وزان پس همه بخردان را بخواند

همه پندها پیش ایشان براند

کلید درگنج دو پادشا

که بودند بادانش و پارسا

بیاورد وکرد آشکارا نهان

به پیش جهاندیدگان ومهان

سراسر بر ایشان ببخشید راست

همه کام آن هر دو فرزند خواست

چنین گفت زان پس به طلخند گو

که ای نیک دل نامور یار نو

شنیدم که جمهور چندی ز مای

سرافرازتر بد به سال و برای

پدرت آن گرانمایه نیکخوی

نکرد ایچ ازان پیش تخت آرزوی

نه ننگ آمدش هرگز از کهتری

نجست ایچ بر مهتران مهتری

نگر تا پسندد چنین دادگر

که من پیش کهتر ببندم کمر

نگفت مادر سخن جز به داد

تو را دل چرا شد ز بیداد شاد

ز لشکر بخوانیم چندی مهان

خردمند و برگشته گرد جهان

ز فرزانگان چون سخن بشنویم

برای و به گفتارشان بگرویم

ز ایوان مادر بدین گفت‌وگوی

برفتند ودلشان پر از جست‌وجوی

برین برنهادند هر دو جوان

کزان پس ز گردان وز پهلوان

ز دانا وپاکان سخن بشنویم

بران سان که باشد بدان بگرویم

کز ایشان همی دانش آموختیم

به فرهنگ دلها برافروختیم

بیامد دو فرزانه رهنمای

میانشان همی‌رفت هر گونه رای

همی‌خواست فرزانه گو که گو

بود شاه درسندلی پیشرو

هم آنکس که استاد طلخند بود

به فرزانگی هم خردمند بود

همی این بران بر زد وآن برین

چنین تا دو مهتر گرفتند کین

نهاده بدند اندر ایوان دو تخت

نشسته به تخت آن دو پیروز بخت

دلاور دو فرزانه بردست راست

همی هریکی ازجهان بهرخواست

گرانمایگان را همه خواندند

بایوان چپ و راست بنشاندند

زبان برگشادند فرزانگان

که ای سرفرازان ومردانگان

ازین نامداران فرخ‌نژاد

که دارید رسم پدرشان به یاد

که خواهید برخویشتن پادشا

که دانید زین دوجوان پارسا

فروماندند اندران موبدان

بزرگان و بیدار دل بخردان

نشسته همی دوجوان بر دو تخت

بگفت دو فرزانه نیکبخت

بدانست شهری و هم لشکری

کزان کارجنگ آید و داوری

همه پادشاهی شود بر دو نیم

خردمند ماند به رنج وبه بیم

یکی ز انجمن سر برآورد راست

به آوا سخن گفت و برپای خاست

که ما از دو دستور دو شهریار

چه یاریم گفتن که آید به کار

بسازیم فردا یکی انجمن

بگوییم با یکدگر تن به تن

وزان پس فرستیم یک یک پیام

مگر شهریاران بیابند کام

برفتند ز ایوان ژکان و دژم

لبان پر ز باد و روان پر ز غم

بگفتند کین کار با رنج گشت

ز دست جهاندیده اندر گذشت

برادر ندیدیم هرگز دو شاه

دو دستور بدخواه در پیشگاه

ببودند یک شب پرآژنگ چهر

بدانگه که برزد سر از کوه مهر

برفتند یک سر بزرگان شهر

هرآنکس که شان بود زان کار بهر

پر آواز شد سندلی چار سوی

سخن رفت هرگونه بی‌آرزوی

یکی راز ز گردان بگو بود رای

یکی سوی طلخند بد رهنمای

زبانها ز گفتارشان شد ستوه

نگشتند همرای و با هم گروه

پراگنده گشت آن بزرگ انجمن

سپاهی وشهری همه تن به تن

یکی سوی طلخند پیغام کرد

زبان را زگو پر ز دشنام کرد

دگر سوی گر رفت با گرز و تیغ

که از شاه جان را ندارم دریغ

پرآشوب شد کشور سندلی

بدان نیکخواهی و آن یک دلی

خردمند گوید که در یک سرای

چوفرمان دوگردد نماند به جای

پس آگاهی آمد به طلخند و گو

که هر بر زنی بایکی پیشرو

یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ ساعت 21:2 توسط مدیر | 

به اوّل سه کتب تقریر کردم

به آخر یک از آن تحریر کردم

جواهر نامه با مختار نامه

بشرح القلب من رهبر بخانه

ترا معراج نامه پیش حق خواند

جواهر نامه‌ات خود این سبق خواند

ترا مختار نامه چون بهشت است

بشرح القلب معنا چون کنشت است

ز بعد این کتب خوان سه کتب را

که تا گردد وجودت خود مصفّا

بوصلت نامه دان وصل معانی

ز بلبل نامهٔ ما وا نمانی

زهیلاجم جهان در لرزش آمد

فلک از قدرتش در گردش آمد

کتب بسیار دارم گر بخوانی

ازو دنیا و عقبی را بدانی

ازو ناجی شوی و سالک آیی

براه دیگران خودهالک آیی

بدان کین مظهرم جان کتبها است

درو اسرار دین حق هویداست

بیا در جان من مقصود جان بین

بعین عین خود عین العیان بین

بیا بین آنچه مقصود اله است

که او ملک وملایک را پناه است

بیا بین نور حق رادر معانی

که نور اوست نور جاودانی

بیا بین نور او را در وجودت

بشکرانه بکن او را سجودت

چو آدم نور حق را پیش خود دید

ورا بود آن چنان روزی دو صد عید

به عدل او را اشارت خود همو کرد

که ای باب همه مردان توئی فرد

بکن عدل ارز ما خواهی دگر بار

وگرنه پیش ما نبود ترا بار

بکن عدل ار محبّ مصطفائی

غلام و چاکر آل عبائی

بکن عدل ارز حکمت با نصیبی

که علم و عدل باشد خود حسیبی

بکن عدل و امین شو در جهان تو

که تا باشی سعادت جاودان تو

بکن عدل و کرم با خلق آفاق

که تا باشی میان صالحان طاق

بکن عدل و کرم گر میتوانی

که این ماند بدنیا جاودانی

بکن عدل و کرم ای نقد آدم

که تا باشی میان حاتمان یم

بکن عدل و کرم تا نام یابی

میان عاشقان آرام یابی

بکن عدل و کرم گر تاج خواهی

ز شاهان جهان اخراج خواهی

بکن عدل و کرم در ملک دنیا

که تا باشد ترا عقبی مهیا

بکن عدل و کرم تا راه یابی

بزیر جبّه‌ات صد ماه یابی

بکن عدل و کرم تا جان دهندت

بوقت مرگ خود ایمان دهندت

بکن عدل و کرم ای فخر ایّام

اگر داری تو بر این قصر ما کام

بکن عدل وکرم گر ملک خواهی

که این باشد نشان پادشاهی

بکن عدل و کرم گر میتوانی

کتاب ظلم را دیگر نخوانی

بکن عدل و کرم کین فخر دین است

نشان اولیآء ملک دین است

بکن عدل و کرم تا شاد گردی

ز دوزخ بیشکی آزاد گردی

بکن عدل و کرم تا زنده باشی

میان اولیآ فرخنده باشی

بکن عدل و کرم ای جان درویش

که خورشید است قرص خوان درویش

بکن عدل و کرم ورنه زبون شو

درون دوزخ تابان نگون شو

بکن عدل و کرم ورنه خرابی

درون آتش سوزان کبابی

بکن عدل و کرم ورنه بمردی

ز دنیا حسرت واندوه بردی

بکن عدل و کرم ورنه اسیری

بغلّ و بند در زندان بمیری

بکن عدل و کرم ورنه فتادی

تو برخود این در محنت گشادی

بتو هرچند گویم از معانی

تو این را بشنوی افسانه خوانی

معانیهای عالم جمع کردم

ز دستش بادهٔ عرفان بخوردم

شدم مست و ببحرش راه بردم

ز جسم هستی خود جمله مردم

ز علم دوست گشتم حیّ موجود

هم او بوده مرا از علم مقصود

ز بحر علم دُر آرم بخروار

کنم در راه جانان جمله ایثار

ز بحر علم دارم صد کتب من

در آن بنهاده‌ام اسرار لب من

ز بحر علم دارم جامه‌ها پر

برو بستان تو از الفاظ من در

تو آن در را نگهدار و رهی شو

بکوی راستان همچون شهی شو

ز بحر علم دارد جان من جوش

ولی علم صور کردم فراموش

ز علم انبیا خواندم سبقها

ز شرح اولیا دارم ورقها

کتابی را که از ایمان نویسم

ز علم معنی قرآن نویسم

کتابی را که با جانان قرین است

ز گفتار نبی المرسلین است

کتابی را که من از آن نویسم

بود بحر و دگر را چون نویسم

کمال علم او دانستن جان

ولی در ذات انسانست پنهان

چو انسان نیستی علمت نباشد

میان مردمان حلمت نباشد

چو آن سان نیستی تو سر ندانی

توسرّ خویش را از برندانی

هر آنکس را که دنیا خویش باشد

ورا زقوّم دوزخ پیش باشد

هر آنکس را که دنیا همنشین است

ورا شیطان ملعون در کمین است

هر آنکس را که دنیا یار دانست

ز خود عقبی همه بیزار دانست

هر آنکس را که دنیا رهنمونست

بتحقیق و یقین خود بس زبونست

هر آنکس را که دنیا برده از راه

نباشد از خدای خویش آگاه

هر آنکس کو زدنیا کام ور شد

به آخر او ز دین حق بدر شد

هر آنکس کو ز دنیا شاد کام است

مقام آخرت بروی حرام است

هر آنکس را که دنیا برقع افکند

ورا کرد او بزیر پرده در بند

هر آنکس را که دنیا خود مقامست

ورا در عالم قدسی نه کام است

هر آنکس را که دنیا برگزیده است

فلک را زیر گردش خود خمیده است

هر آنکس را که دنیا برکشیده است

فلک او را بزیر پنجه دیده است

هر آنکس را که دنیا پیشوا شد

محمّد با علی از وی جدا شد

هر آنکس را که دنیا دام باشد

شیاطین جملگی بر بام باشد

هر آنکس را که دنیا ذکر باشد

ز ذکر جنّتش کی فکر باشد

هر آنکس را که دنیا درنگین است

ورا صد دشمن بد در کمین است

هر آنکس را که دنیا چون شکر شد

ورا تیغ چو زهرش در جگر شد

هر آنکس را که دنیا خود حیاتست

به آخر اصل حال او ممات است

هر آنکس را که دنیا آرزو شد

سیه رو گشت و حال او چو مو شد

هر آنکس را که دنیا شد زبون شد

چو عیسی بر فلک بر گو که چون شد

برو تو حبّ دنیا را چو مردان

برون کن از دل و خود را مرنجان

برو تو حبّ دنیا بی ثمر دان

تو اصل دانش و دین چون قمر دان

برو با یار گو اسرار رازم

برویش باب معنی کن تو بازم

هر آنکو دین ندارد مرد ما نیست

میان عاشقان و با صفا نیست

برو ای یار دینم را وطن کن

پس آنکه با کتبهایم سخن کن

برو ای یار با عطّار بنشین

که تا یابی بوقت مرگ تلقین

چو تلقین یافتی اندر بهشتی

وگرنه دین و ایمانت بهشتی

ترا عطّار از اسرارگوید

نه با نفس و هوایت یار گوید

ترا ازمعنی قرآن دهد پند

برو خود را بقرآن کن تو پیوند

که تا محکم شود ایمان و دینت

شود جمله نهانیها یقینت

تو دانستی یقین تو یار ما باش

درون جبّهٔ اسرار ما باش

برو با اهل معنی خلوتی کن

ز جام اهل معنی شربتی کن

برو ای یار پیش یار درویش

که او باشد ترا پیوند و هم خویش

برو ای یار سالک را دعا کن

تو این دنیای دون را خود رها کن

برو ای یار خاک آن قدم شو

پش آنکه سرفراز و محترم شو

برو ای یار با او همنشین باش

بجور بردباری چون زمین باش

برو ای یار با او همقرین شو

پس آنگه باملایک همنشین شو

اگر تا نی بیائی اندرین راه

ترا مظهر کند از حال آگاه

اگر در منزل او راه یابی

بهر دو کون بیشک جاه یابی

اگردانا دهد جاهت بشاهی

بگیری این فلک با ماه و ماهی

اگر دانا ترا افکند از پای

سرت رفت و نیابی هیچ جا جای

برو تو دانش دانا زبر کن

ز دانشهای نادان تو حذر کن

ز دانشهای نادان در چه افتی

چه خوک تیر خورده در ره افتی

ز دانشهای نادان کرده ره گم

نخوردی یک دمی از آب زمزم

ترا چون آب زمزم نیست در جان

وصال کعبه کی یابی چو مردان

ز کعبه یافتم مقصود کعبه

از آنم مشتری گشته چو زهره

مرا با شاه کعبه حالها شد

که نی از درد من در ناله‌ها شد

زهرجا نعره‌ها آمد زصخره

که رو چون بیت مقدس گیر بهره

در آن بهره تو مقصودی طلب کن

ز مقصودم تو محبوبی طلب کن

در آن مطلوب محبوبم هویداست

ز سر تا پای او انوار پیداست

مرا با اوست بیعت در معانی

تو این اسرار معنی را چه دانی

مرا با اوست این دنیا و دینم

ظهور او شده عین الیقینم

مرا ازاوست این جانی که بینی

ترا کفر است با او همنشینی

اگر شخصی بگوید دین من اوست

به خونش میدهی فتوی که نیکوست

ترا از بهر کشتن نافریدند

ز بهر وصل کردن آفریدند

تو بشناس آنکه او باب الجنانست

بشهرستان احمد چون جنان است

تو بشناس آنکه او ما را یقین گفت

یقین از گفت شاه المرسلین گفت

تو بشناس آنکه او سرّ معالیست

درون نی ز غیر او چه خالیست

که بود آنکه محمّد گفت جانش

بحال نزع بوسید اودهانش

به آن بوسه باو اسرارها گفت

دگر او را سر و سردارها گفت

هم او سردار باشد اولیآ را

هم او دیدار باشد انبیآ را

اگر خواهی بدانی پیشوایت

بگویم تا بدانی مقتدایت

امیرالمؤمنین حیدر ولیّم

محمّد فخر آدم شد نبیّم

امیرالمؤمنین اسم وی آمد

ز بهر دیگران این خود کی آمد

امیرالمؤمنین باشد امامم

که مهر اوست وابسته بجانم

امیرالمؤمنین نور خدایست

دگر او نطق و نفس مصطفایست

امیرالمؤمنین روح روانم

بمعنی نطق گشته در زبانم

امیرالمؤمنین میدان که شاه است

مرا در کلّ آفتها پناه است

امیرالمؤمنین درویش آمد

درین عالم ز جمله پیش آمد

امیرالمؤمنین دانای سرها

امیرالمؤمنین از جان هویدا

امیرالمؤمنین شد اسم اعظم

امیرالمؤمنین باشد مکرّم

امیرالمؤمنین در هر زمانی

امیرالمؤمنین در هر مکانی

امیرالمؤمنین شاه ولایت

امیرالمؤمنین جاه ولایت

امیرالمؤمنین راه و طریقست

امیرالمؤمنین بحر عمیقست

امیرالمؤمنین شمشیر برّان

امیرالمؤمنین خود شیر غرّان

امیرالمؤمنین چون ماه تابان

امیرالمؤمنین آن اصل قرآن

امیرالمؤمنین قهّار آمد

امیرالمؤمنین جبّار آمد

امیرالمؤمنین در حکم محکم

امیرالمؤمنین با روح همدم

امیرالمؤمنین را تو چه دانی

که بغضش رامیان جان نشانی

ز بغضش راه دوزخ پیش گیری

ز حبّش درولای او نمیری

تراگر دین و ایمان پابجای است

ترا حبّش ز حق در دین عطایست

در این عالم بسی من راه دیدم

همه این راهرا در چاه دیدم

بغیر راه او کآن راه حق است

دگرها جمله مکروهات فسق است

تو اندر وقف راهی ساختستی

که ازدرس معانی باز رستی

برو در مدرسه تو علم حق خوان

مده تغییر در معنیّ قرآن

بقرآن وقف ترکان کی حلالست

ترا این خدمت و منصب وبالست

به پیشم حیلهٔ شرعی میاور

به پیش من نباشد حیله باور

ترا از بهر دانش آوریدند

ز بهر بینشت خود پروریدند

ترا انسان کامل نام کردند

میان سالکانت جام کردند

پس آنگه ریختند در وی شرابی

که انسان و ملک خوردند آبی

همه از جرعه‌اش مدهوش و مستند

همه از جوی بیراهی بجستند

همه هستند و سر مستند و هشیار

در این دنیای دون و دون گرفتار

برون آ از گرفتاری این چرخ

که تا گردی چو معروفی در آن کرخ

ز کرخ دل برون آی و تو جان بین

تو معروف حقیقی بیگمان بین

مرا خود آرزوی لامکانست

که آجا سرّ ما اوحی عیانست

جهان خود پر ز انوارتجلّی است

ولیکن دیدهٔ تو مثل اعمی است

ترا انوار جانان نیست روشن

از آن افتادی اندر چاه بیژن

چو افتادی بدان چه کی برآئی

درون آتش هجران درآئی

برون آ خانه را روشن کن از نور

رفیقی اندرو بنشان به از حور

که تا از راه بد آرد براهت

بمعنی باشد او پشت و پناهت

ترا باشد رفیق نیک ایمان

باین عالم تو باشی چون سلیمان

بیا تا ما و تو اسرار گوئیم

میان خانه و بازار گوئیم

به اسرارت نمایم راه توفیق

بکن این قول حقانی تو تصدیق

اگر این قول را خوانی بتکرار

به او واصل شوی درعین دیدار

بیا و علم حقانی زبر کن

تو انسان را ز علم حق خبر کن

برو تو علم عاشق گیر در دین

که تا گردی چو منصور خدابین

برو تو واقف اسرار من باش

درون کلبهٔ عطّار من باش

که تا بینی که سرمستان کیانند

میان دیدهٔ بینا عیانند

هرآنکس کو از این جرعه چشیده است

دو عالم را مثال ذرّه دیده است

ملایک با همه انسان عالم

طفیل مصطفا اند بلکه آدم

محمّد هست محبوب خداوند

هم او بوده است مطلوب خداوند

هم او باشد به این اسرار محرم

هم او باشد به یاران یار همدم

تو یار یار را نشناختستی

از آن ایمان و دین در باختستی

تو یار یار محبوب محمّد

بدان تا گردی از معنی مؤیّد

تو بشناس آنکه او اسرار دیده است

میان اولیآ دیدار دیده است

تو بشناس آنکه او را حق ولی خواند

محمّد بعد خویشش خود وصی خواند

تو بشناس آنکه مقصود جنان است

معین و رهبر این کاروان شد

تو بشناس آنکه او دانای راز است

تو بشناس آنکه او بینای راز است

تو بشناس آنکه او در عین دید است

همه گلهای معنی او بچیده است

توبشناس آنکه او دید الهست

هم او مولای خود را عذر خواه است

ترا حیله است ورد جان و تلقین

از آن گندیده گشتی همچو سرگین

مرا با حال پاکان کار باشد

که در پاکی همه انوار باشد

مرا با اهل معنی ذوق باشد

که از عشقش درونم شوق باشد

مرا با اهل عرفان رازهایست

که از دردش درونم ناله‌هایست

مرا جز اهل وحدت گفتگونیست

که گفت دیگرانم همچو بونیست

مرا از بحر عشقش یکدوجو نیست

که پیشم بحر نادان چون سبو نیست

مرا هر دو جهان بر مثل موئیست

به آتش سوزمش این دم که هوئیست

مرا از دست نادان خون شده دل

بنادان گفتن اسرار مشکل

مرا کاری دگر در پیش راه است

که عالم بر دو چشم من سیاه است

مقیّد مانده‌ام در دست اطفال

یکان وقتی بدرد آید مرا حال

مرا از درد ایشان درد زاید

زمانه دایمم انگشت خاید

خداوندا بحق جود و فضلت

بحقّ رحمت و احسان و بذلت

بحقّ جمله محبوبان درگاه

بحقّ جمله مطلوبان درگاه

بحقّ اولیا و انبیایت

بحقّ اصفیا و اتقیایت

بحقّ جمله قرآن و کلامت

به بیداری که داری در قیامت

بحقّ جملهٔ کروّبیانت

به فضل جملهٔ روحانیانت

بحقّ آتش شوق محبّان

بحقّ حالت ذوق محبّان

بحقّ آن یتیم زار و بیمار

بحقّ آن اسیران نگونسار

بحقّ عاشقان مست اسرار

بحقّ عارفان سینه افکار

بحقّ جام وصل واصلانت

بحقّ ذکر و اوراد مهانت

بحقّ آن شهیدان کفن تر

بحقّ آن یتیم دیده بردر

بحقّ آن شجاع سر فدایت

بحقّ آنکه دادیش از عطایت

بحقّ آنکه چون منصور مست است

بحقّ آنکه او مست الست است

بحقّ آدم و نوح و سلیمان

بحقّ شیث با موسیّ عمران

بحقّ خضر و با الیاس و یعقوب

بحقّ ارمیا با هود وایّوب

بحقّ دانیال ادریس و یحیی

به اسمعیل و اسحق و به عیسی

بحقّ یونس ابراهیم امجد

بصدق آن شعیب پاک و اسعد

بحقّ اولیاء ما تقدم

بحقّ انبیاء دیده پرنم

بحقّ مصطفی و آل یسین

بحقّ مرتضی آن نور تلقین

بحقّ جمله فرزندان پاکش

بحقّ عابدان خاک راهش

بحقّ پیروان آل حیدر

بحقّ جانشینان مطهّر

بحقّ شیعهٔ شبّیر و شبّر

بآب دیدهٔ عابد بشب تر

بحقّ باقر آن دریای رحمت

بحقّ صادق آن نور حقیقت

بحقّ کاظم آن بحر تحمّل

بحقّ آن رضا کان توکّل

بحقّ آن تقی چون باب معصوم

بحقّ آن نقیّ کشته مظلوم

بحقّ عسکری آن تاج ایمان

بحقّ مهدی آن هادی ایمان

بحقّ بوذر و سلمان و قنبر

بحقّ یاسر و عمّار و اشتر

بحقّ بصری ومالک به دینار

بحقّ آن محمّد واسع کار

بحقّ آن حبیب اعجمیم

بحقّ خالد مکّی ولیّم

بحقّ عتبه با شیخ فضیلم

بحقّ رابع سلطان کمیلم

بحقّ شاه ابراهیم ادهم

به بشر حافی آن شیخ مکرّم

بحقّ شیخ آن ذوالنون مصری

به بازید و شقیق آن شیخ بلخی

بحقّ عبد آن شیخ مبارک

بحقّ آنکه بگرفت او سه تارک

بحقّ داود طائی و حارث

بحقّ احمد حرب و بوارث

بحقّ عبدسهل معروف و اعلم

به سمّاک و بدارا و به اسلم

بحقّ پیر رضی الدین لالا

به حاتمّ اصم آن نور والا

بحقّ سرّی و آن فتح موصل

به شیخ احمد آن عبّاد فاضل

بحقّ بوتراب و خضرویّه

به یحیی معاذ آن پیر خرقه

بحقّ شه شجاع و مجد بغداد

به یوسف بن حسن با شیخ حدّاد

بحقّ شیخ دین منصور عماد

بحمدون قصار آن بحر اسرار

بحقّ مرد حق احمد عاصم

به شیخ ما جنید آن مست قائم

بحقّ عمرو و آن عثمان مکّی

به خرّاز و ابوسفیان ثوری

بحقّ آن محمّد بحر رویم

به ابراهیم رقی با عطایم

بحقّ یوسف و اسباط و یعقوب

بسمنون محبّ و شیخ ایوب

بحقّ شیخ بوشنجی و ورّاق

بحقّ مرتعش آن شیخ دقاق

بحقّ فضل دین با شیخ مغرب

بحقّ حمزهٔ طوسی و مهلب

بحقّ شیخ علی مرحبانی

بحقّ احمد مسروق فانی

بحقّ شیخ عبدالله روعد

بحقّ شیخ مرشد کوست سرمد

بحقّ پیر ذخّار کبیرم

که او بوده بدین عالم منیرم

بحقّ شاه سرمستان آفاق

که نامش مستطر بوده به نه طاق

بحقّ شیخ محمد حریری

که او را بوده انفاس کبیری

بحقّ شیخ دشت خاورانی

که او را بوده حکم کامرانی

بحقّ نالش عطار مسکین

بحقّ رهروان راه این دین

بحقّ کعبه و بطحا و زمزم

بحقّ سجده گاه باب آدم

که اهل علم را ده تو صفائی

و یا بر سرنهش تاج وفائی

ویا رحمی بده یارب ورا تو

که تا سازد دل درویش نیکو

دگر اهل معانی را حضوری

بده تا طاعتش باشد چو نوری

دگر دست عدو کوتاه گردان

بدرویشی و فقرم شاه گردان

چو درویشی و فقرم شد مسلّم

زنم در کاینات الله اعلم

دگر اهل و عیال و خیل وخالم

تو شان جمعیّتی ده در وصالم

دگر این بنده را کنج حضوری

خداوندا بده یا خود صبوری

دگر از خلق دوری ذوق دارم

ازین دوری بخود بس شوق دارم

وگر از خلق دارم من نفوری

ندارم من بایشان دست زوری

وگر من ازگنه بسیاردارم

ولیکن عفو تو من یار دارم

یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۰ ساعت 15:2 توسط مدیر | 

پروردگار یگانه و یاور را سپاس و درود وی بر سرورمان محمد و تبار او باد. اما بعد، پس از آن که من از تالیف کتاب «المخلاه » فارغ شدم - همان کتاب که از هر چیزی نیک ترین و شیرین ترینش را در خود دارد و در آغاز جوانی بدان پرداخته ام و آن را تکه تکه گرد کرده، انتظام داده و آنچرا که بروزگار حاصلم گشته بود، و چیزهائی که دل خواهد و دیده را لذت دهد، در آن نهاده ام

و بویژه از گزیده های تفسیر و نیکوترین تاویل و سرچشمه های اخبار و نیک ترین آثار و بدایع موعظه هائی که نورشان فروغ می بخشد، و دسته سخنانی که ماهتابشان هدایت می دهد، و نسیم های قدسی که مشام دل را عطر آگین می کند و دستاوردهای انسی که دلهای پوسیده را زنده می کند و ابیات نغزی که بروانی از ساغر نوشیده می افتد، و داستانهائی مفتون کننده که بنفاست با روح آدمی درمی آمیزد؛

و عروسان معانی که گوئی مرواریدهای پراکنده است، و مسائلی گرانقدر که شایسته است با حروف نور بر سیمای حور نگاشته آید، و گفتارهائی استوار که هنگام آسودگی و آرامش دل برخاطرم بگذشته، و جدال هائی بسیار که هنگام پرمشغلگی عاید طنعم گشته، با ترتیبی شایسته که بدان سابقه نداشته ام و آرایشی پیراسته که پیشتر بدان دسترسی نیافته بودم، در آن نیک گرد کرده ام به نوادری دست یافتم که طبع از آن به هیجان می آید و گوش نوازش گیرد و به طرفه هائی که غمگنان را دلشاد می کند.

و به مروارید گنجینه ها طعنه می زند، و نیز لطیفه هائی صافی تر از می پالوده و نیک تر از روزگاران جوانی، و همچنین اشعاری دلنشین تر از آب زلال و لطیف تر از سحر حلال

و پندهائی که اگر بر سنگ فرو خوانده شود، پا در راه گذارد و اگر بر ستارگان، بند بگسلد و نکته هائی زیباتر از گل رخسار و لطیف تر از شکوه ی دلداده ی مهجور.

از این رو، بدرگاه حضرت باری استخاره کردم و آن را بصورت کتابی تازه که با آن کتاب فاخر همگن افتد، گرد کردم، کتابی که گفته ی مشهور مصداقش بود که : «بسا چیزها که آغاز، برای پایان باقی نهادش ».

و از آن جا که مجال ترتیب نبوده و زمانه فرصت تبویب نمی داد، آن را چونان ظرفی گرفتم که در آن، گرانقدر و بی بها در کنار هم است. یا همچنان گردنبندی که ریسمانش بریده است و گوهرهایش پاشیده.

و آن را «کشکول » نامیدم تا با نام همگن خود مطابق افتد. و از آنچه در «المخلاه » آورده بودم، چیزی در این مذکور نداشتم و پاره ای از صفحاتش را سپید نهادم که هرگاه نکته ای بعدها بخاطر آید، در گلستانش بنهم و در این باب، کتاب از مزیت آن امکان به تنگی نیفتد.

و حال که «کشکول » پربار شد، چشم خویش را در گلستانهایش سیر ده و قریحه ی خویش را از برکه هایش سیراب ساز و طبع خویش در بستانهایش سیر کن.

و فروع حکمت را از خاورانش برگیر و آن را سخت آزمند و حریص باش و بر سنگین دلانش عرضه مکن و آن و همتای دیگرش را همنشینان تنهائی و مونسان زمان اندوهمندی و یاران خلوت و رفیقان سفر و همدمان حضرگیر.

چه که این دو همسایگانی نیکوکار و افسانه پردازانی شب زنده دار و رهرو و استادان و معلمانی فروتن اند بل بستانهائی اند که شکوفه هاشان تازه دمیده است و دوشیزگانی که سیمایشان تازگی گلگون گشته و زیبارویانی که زیور جمالشان را تمام پوشیده اند و نازنین سنگدلانی در جامه های شکوهشان. پس آن دو را از گزند ناخواستارانشان محفوظ دار و جز به همزبانشان مسپار. بیت:

آن کس که دانش را در اختیار جاهلان نهد، تباهش ساخته است. و آن که مردمان در خور را از دانش مانع شود، ستم روال داشته.

مفسران در بیان «ایاک نعبد و ایاک نستعین »، در زمینه ی این که چرا با وجودی که مقام، جای تواضع است، و گوینده. یک تن، و با این همه نون جمع در آن بکار رفته است وجوهی متعدد شمرده اند.

نیک ترین آن وجوه همان است که امام رازی در «التفسیرالکبیر» خویش آورده است با این حاصل که: در شریعت مطهر ما آمده است که اگر کسی کالائی چند را در یک معامله بدیگری فروشد، و سپس پاره ی از آن کالا معیوب درآید، مشتری راست که معامله را همان گونه بپذیرد و یک جا رد کند.

و نمی تواند کالای معیوب را پس دهد و سالم را بپذیرد. در این جا نیز از آن رو که بنده، بندگی ی خویش را ناقص و معیوب همی بیند. آن را به تنهائی به حضرت باری عرضه نمی دارد.

بل عبارات دیگر بندگان از جمله انبیاء و اولیاء و صالحان را به آن پیوند می کند و همه را یک جا عرضه می دارد. بدین امید که عبادت وی نیز در آن بین مقبول افتد. چرا که عموم آن عبادات بی تردید مردود نمی افتد.

و چون پس دادن معیوب و پذیرفتن سالم معامله ای است که پروردگار خود بندگانش را از آن نهی کرده است، و این کار شایسته ی بزرگواری حضرت باری نیست، از این رو راهی جز پذیرفتن مجموع نمی ماند که آن خود مراد است.

از صاحبدلی حکایت شده است که روزی به یاران می گفت: اگر بین ورود به بهشت و دو رکعت نماز گزاردن مخیرم کنند، من آن دو رکعت نماز را برمی گزینم.

پرسیدندش که این چگونه بود؟ گفت: از آن رو که من در بهشت به حظ خویش مشغول ام و در آن دو رکعت به گزاردن حق مولایم. این دو را قیاس با هم نتوان.

در «احیا» آمده است که یکی شبلی را بخواب دید. و از او پرسید: پروردگار با تو چه کرد؟ شبلی پاسخ گفت: آن سان مرا به حساب گرفت که سخت نومید شدم و آن هنگام مرا در بخشایش خویش غرقه ساخت.

یکی از صاحبدلان، صاحب کمالی را بخواب دید و از حالش جویا شد، وی چنین خواند:

از ما حساب خواستند و سخت نیک نگریستند

سپس منت نهادندمان و آزادمان ساختند.

طبیعت شاهان چنین است:

با مملوکان مهربانی کردن

عبدالملک بن مروان را هنگام مرگ، دیده برگازری افتاد که پارچه را بر سنگ فرو می کوفت. گفت: کاش من گازری بودم و خلافت را برعهده نمی داشتم.

این سخن بگوش «ابوحازم » رسید. گفت: خدای را سپاس که آنان هنگام مرگ، تمنای آن می کنند که ما در آنیم. و ما هنگام مرگ تمنای آن نمی کنیم که آنان درآنند.

از «معاذبن جبل » نقل است که: روزی به پیامبر گفتم: مرا به کاری راهنمائی کن که به بهشت گسیلم کند و از آتش دورم سازد.

پیامبر (ص) گفت: از کاری سخت پرسیدی که تنها بر کسانی که خداوند برایشان آسان ساخته است، آسان است، خدای را پرستش کن و با او شرک مورز.

نماز را برپا بدار و زکات ده و ماه رمضان روزه بدار و کعبه را زیارت کن. سپس فرمود: آیا درهای خیر را بتو نمایانم؟

گفتم: بلی ای پیامبر خدا. سپس فرمود: روزه بهشت است و صدقه - همچنان که آب آتش را - خطا را خاموش میسازد و نماز آدمی در دل شب، شعار صالحان است.

و سرانجام این آیه را تلاوت کرد: «تتجا فی جنوبهم عن المضاجع . . . تا به انتهایش رسید. سپس گفت: آیا ترا به سرهمه ی کارها و پایه ی اصلی آن و اعلی تر نقطه اش ره بنمایم؟ گفتم: بلی، فرمود: سر همه ی کارها اسلام است و پایه ی اصلیش نماز و اعلی تر نقطه اش جهاد است.

سپس پرسید: آیا ملاک این هر سه را بر تو بنمایم؟ گفتم: بلی. در حالی که بزبانش اشاره می کرد، گفت: خود را از این نگاه دار. گفتم ای پیامبر خدا: مگر ما بابت سخنانمان نیز مواخذه می شویم؟ فرمود:

مادر به عزایت بنشیند معاذ! آیا مردمان جز بسبب زبانشان با صورت به آتش می افتند؟

زاهدی گفته است: نماز سی سالی را که در صف اول نمازگزاران بجا آورده بودم، ناگزیر، بقضا اعاده کردم. چرا که روزی، بسببی دیر کردم و جائی در صف اول نیافتم.

و هنگامی که در صف دوم ایستادم، دیدم که از مردمان از این بابت که به صف اول نرسیده ام، شرمسارم و دوباره بصف اول پیشی گرفتم و دانستم که تمام نمازهایم بدین ریا آلوده بوده است که خود را بمردم بنمایانم و از این که ایشان ببینند در کار خیر بر دیگران پیش ام، لذت برم.

یکی از ناموران گفته است: عزلت بدون عین علم زلت است و بدون زاهدی زهد، علت.

بزرگمهر راست که: دشمنان بسیار با من ستیز کرده اند. اما هیچ یک را دشمن تر از نفس خویش نیافتم. با دلیران و درندگان درآویختم.

اما هیچ کس جز هم نشین بد بر من غالب نیامد، نیک ترین چیزها را خوردم و با نکورویان درآمیختم. اما هیچ چیز را لذت بخش تر از عافیت نیافتم.

صبر زرد خوردم و جرعه ی تلخ نوشیدم، اما هیچ چیز را تلخ تر از فاقه نیافتم. با همگنان درآویختم و با دلیران ستیزه کردم، اما هیچ کس را چیره تر از زن سلیطه نیافتم.

تیر خوردم و سنگباران گشتم، اما هیچ چیز را سخت تر از سخن ناگواری که از دهان حق جوئی برآید، نیافتم. اموال و گنیجه های بسیار صدقه دادم، اما هیچ صدقه ای را نافع تر از هدایت گمراهان نیافتم. نزدیکی پادشاهان و بخششهاشان خوشنودم کرد اما، هیچ چیز را به از خلاصی از ایشان نیافتم.

در نقاط دور افتاده ی سرزمین هند، رسم چنین جاری است که هر صد سال یک بار، بسال نو، جشنی بزرگ برپا می شود، و مردمان شهر از کوچک و بزرگ و پیر و جوان همه، به دشتی خارج شهر می روند که در آن جا سنگی بزرگ برپاست.

سپس جارچیان شاهی جار همی زنند که تنها کسی بر این سنگ بر شود که عید قرن پیش را دیده باشد. و گاه شود که پیری ناتوان و کور یا پیرزنی زشت که از فرط کهولت می لرزد، پیش آیند و بر سنگ فراز شوند. و گاه یک تن پیش آید و گاه هیچ کس.

چه شود که آن قرن، تمامی ابنای خویش را از میان برده باشد. اما کسی که بر آن سنگ برمی شود، با بلندترین صدائی که می تواند، ندای در می دهد که من در عید گذشته، کودکی بودم و پادشاه آن روزگار فلان کس و وزیر فلان و قاضی بهمان بود.

و سپس یادی از مردمان گذشته ی آن قرن بمیان می آورد که چگونه آسیای مرگ خردشان کرده است و بلایا چسان از میانشان برده و چگونه زیر طبقات خاک خفته اند.

سپس خطیبی برمی خیزد و مردمان را موعظه می کند و مرگ را یادآوریشان می کند و غرور دنیا را و بازی روزگار را با اهل خویش.

در آن روز، گریستن و یاد مرگ و تاسف بر گناهکاری و غفلت از گذشت عمر بسیار می شود. سپس همگی توبه کنند و صدقه دهند.

نیز نزد آنان رسم است که هر گاه شاهی از شاهانشان میرد، وی را در کفنش می نهند و بر گردونه ای همی گذارندش. بدان گونه که موی سرش بر زمین بساید.

و در پی مرکب، پیری جاروئی بدست همی آید که با آن خاکی را که بر موی وی می ماند، می زداید و می گوید: ای بی خبران عبرت گیرید! وهای مغروران و گنه کاران دامن جدیت بر کمر استوار کنید! چرا که این فلان، پادشان شماست.

بنگرید که زمانه پس از آن همه عزت و جاه با وی چه کرده است. و همین گونه در پی او منادی می کند تا تمامی کوچه خیابانها را بگردد. سپس وی را در گورش می نهند. این رسم، هنگام مرگ هر پادشاهی در آن دیار، معمول است.

یکی از بزرگان راست که : هر گاه نفس تو، در آنچه فرمانش می دهی، فرمانت نبرد، در آنچه او بدان مشتاق است، فرمانش مبر.

جان زهجر عرش اندر فاقه ای

تن ز عشق خاربن چون ناقه ای

جان گشاید سوی بالا بال ها

تن زده اندر زمین چنگال ها

این دو همره یکدگر را راهزن

گمره آن جان کو فرو ماندرتن

همچو مجنون اند و چون ناقه اش یقین

می کشد آن پیش و این واپس به کین

میل مجنون پیش آن لیلی روان

میل ناقه پس پی کره دوان

یکدم از مجنون زخود غافل شدی

ناقه گردیدی و واپس آمدی

گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم

ما دو ضد و همره نالایقیم

تا تو باشی با من ای مرده وطن

بس ز لیلی دور ماند جان من

روزگارم رفت زین گون حال ها

همچو تیه وقوم موسی سال ها

راه نزدیک و بماندم سخت دیر

سیر گشتم زین سواری سیر، سیر

سرنگون خود را زاشتر درفکند

گفت سوزیدم زغم تا چند چند

آن چنان افکند خود را سوی پست

کز فتادن از قضا پایش شکست

پای خود بربست و گفتا، گو شوم

در خم چوگانش غلتان می روم

زین کند نفرین حکیم خویش دهن

بر سواری کو فرو ناید ز تن

عشق مولی کی کم از لیلی بود؟

کوی گشتن بهر او اولی بود

گوی شو می گرد بر پهلوی صدق

غلت غلتان در خم چوگانش عشق

لنگ و لوگ و خفته شکل و بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب

یکی از ابدال راست که: به سوی مغرب طبیبی را دیدم که مریضان در پیش رو، درمانشان را وصف همی گفت: پیش رفتم و گفتم، خدایت بیامرزاد مرا نیز درمان کن.

ساعتی در من نگریست و سپس گفت: عرق فقر و برگ بردباری را با هلیله ی فروتنی گرد کن و همه را در ظرف یقین بگذار و آب خشیت در آن ریز و آتش غم زیرش روشن کن.

سپس با صافی مراقبت در جام رضایش بپالای. و آن را با جرعه ی توکل بیامیز و با دست صدق بگیرش و در صراحی استغفارش بنوش. پس از آن به آب زهد مزمزه کن و خود را از آز و طمع محفوظ بدار. انشاء الله خداوند شفایت دهد.

بزمانه، غرور دنیا وی را بستیزه و رقابت خوان

چرا که اوج بی نیازی دنیا به فقر منتهی خواهد شد

و اما به جهان چونان کشتی نشستگانیم

که می پنداریم ساکنیم اما، زمانه درنگمان نمی دهد

زاهدی گفت: روزی بگورستان رفتم و بهلول را در آن جا دیدم. پرسیدمش اینجا چه میکنی؟ گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند، و اگر غایب شوم غیبتن نمی کنند.

مجنونی را که از گورستان می آمد، پرسیدند: از کجا می آئی؟ گفت: از نزد این قافله فرود آمده. گفتند: از ایشان چه پرسیدی؟ گفت: پرسیدمشان کی براه افتاده؟ گفتند: آن گاه که شما پیش آمدید.

صاحب کمالی می گفت: آن گاه که می بینم شب در پیش است، به خود می گویم با پروردگار تنها خواهم ماند. و آن گاه که می بینم صبحدم نزدیک است، از فرط ناخوشنودی دیدار کسانی که مرا از خداوند باز میدارند، اندوهناک می شوم.

عقل جزوی عقل را بدنام کرد

کام دنیا مرد را ناکام کرد

چون ملائک گوی لاعلم لنا

تا بگیرد دست تو علمتنا

دل زدانش ها بشستند این فریق

زانکه این دانش نداند آن طریق

دانشی باید که اصلش زان سراست

زانکه هر فرعی باصلش رهبر است

پس چرا علمی بیاموزی به مرد

کش بباید سینه را زان پاک کرد

گر در این مکتب ندانی تو هجی

همچو احمد پری از نورجحی

گر نباشی نامدار اندر بلاد

گم نئی والله اعلم بالعباد

هرم بن حیان گفت: بنزد اویس قرنی شدم. از من پرسید: چه چیز ترا بدینجا آورد؟ گفتم: از این رو آمده ام که به تو آرام گیرم. گفت: من هرگز کسی را ندیده ام که پروردگارش را بشناسد و بدیگری آرام گیرد.

شیخ عطار - خدوند خاک وی را به خشنودی خود عطرآگین کناد - را در «منطق الطیر» آمده است:

کم شد از بغداد شبلی چند گاه

کس بسوی او کجا می برد راه

باز جستندش ز هر موضع بسی

در مخنث خانه ای دیدش کسی

در میان آن گروه بی ادب

چشم تر بنشسته بود خشک لب

سائلی گفت ای بزرگ راز جوی

این چه جای تست آخر بازگوی

گفت این قوم اند چون تردامنان

در ره دنیا نه مردان نه زنان

من چو ایشان ام ولی در راه دین

نه زنم نه مرد در دین آه از این

گم شدم در ناجوانمردی خویش

شرم میدارم من از مردی خویش

هر که جان خویش را آگاه کرد

ریش خود دستار خوان راه کرد

همچو مردان دل خرد کرد اختیار

کرد بر استارگان عزت نثار

گر تو بیش آیی زموئی درنظر

خویشتن را از بتی باشی بتر

مدح و ذمت گر تفاوت می کند

بتگری باشی که او بت می کند

گر تو حق را بنده ای بنگر مباش

ور تو مرد ایزدی، آذر مباش

نیست ممکن در میان خاص و عام

از مقام بندگی برتر مقام

بندگی کن بیش از این دعوی مجوی

مرد حق شو عزت از عزی مجوی

چون ترا صد بت بود در زیر دلق

چون نمایی خویش را صوفی به حلق

ای مخنث جامه ی مردان مدار

خویش را زین بیش سرگردان مدار

شنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۰ ساعت 13:5 توسط مدیر | 

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان

هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی

کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان

زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته

رخ‌ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد

بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین

کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد

تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من

بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد

استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه

اقبال آن جانی که او بی‌مثل و بی‌اشباه شد

تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر

این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد

معنی همی‌گوید مکن ما را در این دلق کهن

دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد

من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ

تا خرقه‌ها و کهنه‌ها از فر جان دیباه شد

بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری

کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ ساعت 20:15 توسط مدیر | 

دوست از دشمن همی نشناخت او

نرد را کورانه کژ می‌باخت او

دشمن تو جز تو نبود این لعین

بی‌گناهان را مگو دشمن به کین

پیش تو این حالت بد دولتست

که دوادو اول و آخر لتست

گر ازین دولت نتازی خز خزان

این بهارت را همی آید خزان

مشرق و مغرب چو تو بس دیده‌اند

که سر ایشان ز تن ببریده‌اند

مشرق و مغرب که نبود بر قرار

چون کنند آخر کسی را پایدار

تو بدان فخر آوری کز ترس و بند

چاپلوست گشت مردم روز چند

هر کرا مردم سجودی می‌کنند

زهر اندر جان او می‌آکنند

چونک بر گردد ازو آن ساجدش

داند او کان زهر بود و موبدش

ای خنک آن را که ذلت نفسه

وای آنک از سرکشی شد چون که او

این تکبر زهر قاتل دان که هست

از می پر زهر شد آن گیج مست

چون می پر زهر نوشد مدبری

از طرب یکدم بجنباند سری

بعد یک‌دم زهر بر جانش فتد

زهر در جانش کند داد و ستد

گر نذاری زهری‌اش را اعتقاد

کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد

چونک شاهی دست یابد بر شهی

بکشدش یا باز دارد در چهی

ور بیابد خستهٔ افتاده را

مرهمش سازد شه و بدهد عطا

گر نه زهرست آن تکبر پس چرا

کشت شه را بی‌گناه و بی‌خطا

وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت

زین دو جنبش زهر را شاید شناخت

راه‌زن هرگز گدایی را نزد

گرگ گرگ مرده را هرگز گزد

خضر کشتی را برای آن شکست

تا تواند کشتی از فجار رست

چون شکسته می‌رهد اشکسته شو

امن در فقرست اندر فقر رو

آن کهی کو داشت از کان نقد چند

گشت پاره پاره از زخم کلند

تیغ بهر اوست کو را گردنیست

سایه که افکندست بر وی زخم نیست

مهتری نفطست و آتش ای غوی

ای برادر چون بر آذر می‌روی

هر چه او هموار باشد با زمین

تیرها را کی هدف گردد ببین

سر بر آرد از زمین آنگاه او

چون هدفها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منیست

عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله‌ترست

که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروعست و اصولش آن بود

که ترفع شرکت یزدان بود

چون نمردی و نگشتی زنده زو

یاغیی باشی به شرکت ملک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود ویست

وحدت محضست آن شرکت کیست

شرح این در آینهٔ اعمال جو

که نیابی فهم آن از گفت و گو

گر بگویم آنچ دارم در درون

بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است

بانگ دو کردم اگر در ده کس است

حاصل آن هامان بدان گفتار بد

این چنین راهی بر آن فرعون زد

لقمهٔ دولت رسیده تا دهان

او گلوی او بریده ناگهان

خرمن فرعون را داد او به باد

هیچ شه را این چنین صاحب مباد

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ ساعت 13:17 توسط مدیر | 

سخن گوی دهقان چه گوید نخست

که نامی بزرگی به گیتی که جست

که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

ندارد کس آن روزگاران به یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید ترا یک به یک در به در

که نام بزرگی که آورد پیش

کرا بود از آن برتران پایه بیش

پژوهندهٔ نامهٔ باستان

که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآیین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت با فر و آیین و آب

بتابید ازآن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت ازآن یکسره

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر بخت و تختش برآمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

ازو اندر آمد همی پرورش

که پوشیدنی نو بد و نو خورش

به گیتی درون سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

همی تافت زو فر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

دوتا می‌شدندی بر تخت او

از آن بر شده فره و بخت او

به رسم نماز آمدندیش پیش

وزو برگرفتند آیین خویش

پسر بد مراورا یکی خوبروی

هنرمند و همچون پدر نامجوی

سیامک بدش نام و فرخنده بود

کیومرث را دل بدو زنده بود

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم جداییش بریان بدی

برآمد برین کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر بدکنش ریمن آهرمنا

به رشک اندر آهرمن بدسگال

همی رای زد تا ببالید بال

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور شده با سپاه بزرگ

جهان شد برآن دیوبچه سیاه

ز بخت سیامک وزآن پایگاه

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کی شاه جست

همی گفت با هر کسی رای خویش

جهان کرد یکسر پرآوای خویش

کیومرث زین خودکی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

یکایک بیامد خجسته سروش

بسان پری پلنگینه پوش

بگفتش ورا زین سخن دربه‌در

که دشمن چه سازد همی با پدر

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار بدخواه دیو پلید

دل شاه بچه برآمد به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

بپوشید تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبود و نه آیین جنگ

پذیره شدش دیو را جنگجوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

سیامک بیامد برهنه تنا

برآویخت با پور آهرمنا

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

سیامک به دست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

چو آگه شد از مرگ فرزند شاه

ز تیمار گیتی برو شد سیاه

فرود آمد از تخت ویله کنان

زنان بر سر و موی و رخ را کنان

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دو دیده پر از نم چو ابر بهار

خروشی برآمد ز لشکر به زار

کشیدند صف بر در شهریار

همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ

دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

برفتند ویله کنان سوی کوه

برفتند با سوگواری و درد

ز درگاه کی شاه برخاست گرد

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام آمد از داور کردگار

درود آوریدش خجسته سروش

کزین بیش مخروش و بازآر هوش

سپه ساز و برکش به فرمان من

برآور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو روی زمین

بپرداز و پردخته کن دل ز کین

کی نامور سر سوی آسمان

برآورد و بدخواست بر بدگمان

بر آن برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

وزان پس به کین سیامک شتافت

شب و روز آرام و خفتن نیافت

پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۰ ساعت 17:14 توسط مدیر | 

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی

چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه

که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه

که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله

نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن

چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۴۰۰ ساعت 15:20 توسط مدیر | 

چو اغریرث آمد ز آمل به ری

وزان کارها آگهی یافت کی

بدو گفت کاین چیست کانگیختی

که با شهد حنظل برآمیختی

بفرمودمت کای برادر به کش

که جای خرد نیست و هنگام هش

بدانش نیاید سر جنگجوی

نباید به جنگ اندرون آبروی

سر مرد جنگی خرد نسپرد

که هرگز نیامیخت کین با خرد

چنین داد پاسخ به افراسیاب

که لختی بباید همی شرم و آب

هر آنگه کت آید به بد دسترس

ز یزدان بترس و مکن بد بکس

که تاج و کمر چون تو بیند بسی

نخواهد شدن رام با هر کسی

یکی پر ز آتش یکی پرخرد

خرد با سر دیو کی درخورد

سپهبد برآشفت چون پیل مست

به پاسخ به شمشیر یازید دست

میان برادر بدونیم کرد

چنان سنگدل ناهشیوار مرد

چو از کار اغریرث نامدار

خبر شد به نزدیک زال سوار

چنین گفت کاکنون سر بخت اوی

شود تار و ویران شود تخت اوی

بزد نای رویین و بربست کوس

بیاراست لشکر چو چشم خروس

سپهبد سوی پارس بنهاد روی

همی رفت پرخشم و دل کینه جوی

ز دریا به دریا همی مرد بود

رخ ماه و خورشید پر گرد بود

چو بشنید افراسیاب این سخن

که دستان جنگی چه افگند بن

بیاورد لشکر سوی خوار ری

بیاراست جنگ و بیفشارد پی

طلایه شب و روز در جنگ بود

تو گفتی که گیتی برو تنگ بود

مبارز بسی کشته شد بر دو روی

همه نامداران پرخاشجوی

چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۴۰۰ ساعت 14:48 توسط مدیر | 

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری

بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد

رها کن خرد و عقل سیر و رهواری

زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید

به روز روشن بدهد صفات ستاری

ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان

کسی ندید چنین بی‌هشی و هشیاری

تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود

کی زهره دارد با آفتاب سیاری

طمع مدار که امشب بر تو آید خواب

که برنشست به سیران خدیو بیداری

سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۰ ساعت 14:21 توسط مدیر | 

بار الها، ما ظلوم و هم جهول

از تو می‌خواهیم، تسلیم عقول

زانکه عقل هر که را کامل کنی

خیر دارینی بدو واصل کنی

عقل، چون از علم کامل می‌شود

وز تعلم، علم حاصل می‌شود

در تعلم، هست دانا ناگزیر

استفاضه باید از شیخ کبیر

پس مرا، یارب، به دانایی رسان

تا ز شر جمله باشم در امان

تا به دل فائز شود، از فیض پیر

مر گرسنه، آنچه از نان و پنیر

مرا خلد برین دی بودیم جا

کنونم دوزخ است امروز ماوا

نمانده دی نماند فایز امروز

خدا داند چه باشد حال فردا

یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ ساعت 11:50 توسط مدیر | 

سپیده‌دم که صبا دامن سمن بدرد

ز مهر روی تو گل جیب پیرهن بدرد

اگر ز پستهٔ تنگ تو دم زند غنچه

نسیم باد صبا در دمش دهن بدرد

چو در محاوره آید لب گهربارت

عقیق پیرهن لعل بر بدن بدرد

ز وصف کوی تو گر شمه‌ئی نسیم بهار

بباغ عرضه دهد زهرهٔ چمن بدرد

اگر ز مهر تو یک ذره بر سپهر افتد

عروس قصر فلک ستر خویشتن بدرد

مگر ز پرده نیاید نگار من بیرون

وگرنه پردهٔ ناموس مرد و زن بدرد

اگر ز غیرت بلبل صبا خبر یابد

شگفت باشد اگر شقهٔ سمن بدرد

گهی که پرده برافتد ز طلعت شیرین

زمانه پردهٔ فرهاد کوهکن بدرد

بروز حشر چو بوی تو بشنود خواجو

ز خاک مست برون افتد و کفن بدرد

یکشنبه بیستم تیر ۱۴۰۰ ساعت 10:25 توسط مدیر | 

جان و دل را بوی وصل آن دل و جان کی رسد؟

وین شب تنهای تاریکی به پایان کی رسد؟

ای صبا، باز آمدن دورست یوسف را ز مصر

باز گو تا: بوی،پیراهن به کنعان کی رسد؟

حاصل عمر گرامی از جهان دیدار اوست

من به امیدم کنون، تا فرصت آن کی رسد؟

روز و شب چون گوی دستش در گریبان منست

دست من گویی: بدان گوی گریبان کی رسد؟

یار نارنجی قبا را من بنیر نجات آه

تا نرنجانم شبی، در دم به درمان کی رسد؟

می‌نویسم قصه‌ها هر دم به خون دل، ولی

قصهٔ چون من گدایی پیش سلطان کی رسد؟

چشم من چون دور گشت از روی گل رنگش کنون

روی من بر پای آن سرو خرامان کی رسد؟

بنده فرمانم به هر چیزی که خاطر خواه اوست

گوش بر ره، چشم بر در، تا که فرمان کی رسد؟

اوحدی را چند گویی: بی سر و سامان چراست؟

زان ستمگر کار بی‌سامان به سامان کی رسد؟

شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 11:37 توسط مدیر | 

ای طعن فلک نوشته برسم

وی زلف صبا بریده از دم

ای در بر توسن فلک شوخ

ز آنگونه که پیش شعله هیزم

بر غنچه سبکروی وی بدانسان

کش خنده نزاید از تبسم

نازی بلب فسانه پرداز

ز آنگونه که نشکنی تکلم

از گام شمرده خط نگاری

بر نقطه نوک نیش کژدم

کرد از تو شتاب وام وز آن کرد

سیمرغ وجود خویش را گم

هشتم فلکی و ذو ذوابه

چون وقت روش علم کنی دم

زآن راست روی که طبع عرفی

راندت بمسالک تعلم

اول قدم ریاض طبعش

آخر چمن بهشت هشتم

بی فیض قبول آسمان بود

جامی تهی از شراب صد خم

ننشست مگر بوقت خوابش

دریای معانی از تلاطم

درهم شکند بگاه حمله

صد فوج معانی از تصادم

چون آتش طبع بر فروزد

طوبی طلبد بجای هیزم

در ابره اطلس فلک دوخت

رایش زبیاض صبح قاقم

رضوان زپی شراب بزمش

انگور ، بپرورد بطارم

بر خاک در طبیعت او

دریای محیط در تیمم

گردون بنظاره ضمیری

یک دیده و آفتاب مردم

ازآب سخاش خوشه برداشت

نوک مژه چون درخت گندم

عرفی بمدیح خود شتابی

هشدار مباد، ره کنی گم

داد سخنت بده که مردند

معنی و عبارت از تظلم

هان شرم مکن ثنای خودگو

گوباش حسود در تبسم

شایسته تویی بمدح امروز

ای خاک رهت بفرق مردم

چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 21:3 توسط مدیر | 

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فرداً آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 14:12 توسط مدیر | 

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز

روندگان طریقت ره بلا سپرند

رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز

غم حبیب نهان به ز گفت و گوی رقیب

که نیست سینه ارباب کینه محرم راز

اگر چه حسن تو از عشق غیر مستغنیست

من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز

چه گویمت که ز سوز درون چه می‌بینم

ز اشک پرس حکایت که من نیم غماز

چه فتنه بود که مشاطه قضا انگیخت

که کرد نرگس مستش سیه به سرمه ناز

بدین سپاس که مجلس منور است به دوست

گرت چو شمع جفایی رسد بسوز و بساز

غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نیست

جمال دولت محمود را به زلف ایاز

غزل سرایی ناهید صرفه‌ای نبرد

در آن مقام که حافظ برآورد آواز

سه شنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 1:59 توسط مدیر | 

تهی شد ز کینه سر کینه دار

گریزان همی رفت سوی حصار

پس اندر سپاه منوچهر شاه

دمان و دنان برگرفتند راه

چو شد سلم تا پیش دریا کنار

ندید آنچه کشتی برآن رهگذار

چنان شد ز بس کشته و خسته دشت

که پوینده را راه دشوار گشت

پر از خشم و پر کینه سالار نو

نشست از بر چرمهٔ تیزرو

بیفگند بر گستوان و بتاخت

به گرد سپه چرمه اندر نشاخت

رسید آنگهی تنگ در شاه روم

خروشید کای مرد بیداد شوم

بکشتی برادر ز بهر کلاه

کله یافتی چند پویی براه

کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت

به بار آمد آن خسروانی درخت

زتاج بزرگی گریزان مشو

فریدونت گاهی بیاراست نو

درختی که پروردی آمد به بار

بیابی هم اکنون برش در کنار

اگر بار خارست خود کشته‌ای

و گر پرنیانست خود رشته‌ای

همی تاخت اسپ اندرین گفت‌گوی

یکایک به تنگی رسید اندر اوی

یکی تیغ زد زود بر گردنش

بدو نیمه شد خسروانی تنش

بفرمود تا سرش برداشتند

به نیزه به ابر اندر افراشتند

بماندند لشکر شگفت اندر اوی

ازان زور و آن بازوی جنگجوی

همه لشکر سلم همچون رمه

که بپراگند روزگار دمه

برفتند یکسر گروها گروه

پراگنده در دشت و دریا و کوه

یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز

که بودش زبان پر ز گفتار نغز

بگفتند تازی منوچهر شاه

شوم گرم و باشد زبان سپاه

بگوید که گفتند ما کهتریم

زمین جز به فرمان او نسپریم

گروهی خداوند بر چارپای

گروهی خداوند کشت و سرای

سپاهی بدین رزمگاه آمدیم

نه بر آرزو کینه خواه آمدیم

کنون سر به سر شاه را بنده‌ایم

دل و جان به مهر وی آگنده‌ایم

گرش رای جنگ است و خون ریختن

نداریم نیروی آویختن

سران یکسره پیش شاه آوریم

بر او سر بیگناه آوریم

براند هر آن کام کو را هواست

برین بیگنه جان ما پادشاست

بگفت این سخن مرد بسیار هوش

سپهدار خیره بدو دادگوش

چنین داد پاسخ که من کام خویش

به خاک افگنم برکشم نام خویش

هر آن چیز کان نز ره ایزدیست

از آهرمنی گر ز دست بدیست

سراسر ز دیدار من دور باد

بدی را تن دیو رنجور باد

شما گر همه کینه‌دار منید

وگر دوستدارید و یار منید

چو پیروزگر دادمان دستگاه

گنه کار پیدا شد از بی‌گناه

کنون روز دادست بیداد شد

سران را سر از کشتن آزاد شد

همه مهر جویید و افسون کنید

ز تن آلت جنگ بیرون کنید

خروشی بر آمد ز پرده سرای

که ای پهلوانان فرخنده رای

ازین پس به خیره مریزید خون

که بخت جفاپیشگان شد نگون

همه آلت لشکر و ساز جنگ

ببردند نزدیک پور پشنگ

سپهبد منوچهر بنواختشان

براندازه بر پایگه ساختشان

سوی دژ فرستاد شیروی را

جهاندیده مرد جهانجوی را

بفرمود کان خواسته برگرای

نگه کن همه هر چه یابی به جای

به پیلان گردونکش آن خواسته

به درگاه شاه‌آور آراسته

بفرمود تا کوس رویین و نای

زدند و فرو هشت پرده سرای

سپه را ز دریا به هامون کشید

ز هامون سوی آفریدون کشید

چو آمد به نزدیک تمیشه باز

نیا را بدیدار او بد نیاز

برآمد ز در نالهٔ کر نای

سراسر بجنبید لشکر ز جای

همه پشت پیلان ز پیروزه تخت

بیاراست سالار پیروز بخت

چه با مهد زرین به دیبای چین

بگوهر بیاراسته همچنین

چه با گونه گونه درفشان درفش

جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

ز دریای گیلان چو ابر سیاه

دمادم بساری رسید آن سپاه

چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه

فریدون پذیره بیامد براه

همه گیل مردان چو شیر یله

ابا طوق زرین و مشکین کله

پس پشت شاه اندر ایرانیان

دلیران و هر یک چو شیر ژیان

به پیش سپاه اندرون پیل و شیر

پس ژنده پیلان یلان دلیر

درفش درفشان چو آمد پدید

سپاه منوچهر صف بر کشید

پیاده شد از باره سالار نو

درخت نوآیین پر از بار نو

زمین را ببوسید و کرد آفرین

بران تاج و تخت و کلاه و نگین

فریدونش فرمود تا برنشست

ببوسید و بسترد رویش به دست

پس آنگه سوی آسمان کرد روی

که ای دادگر داور راست‌گوی

تو گفتی که من دادگر داورم

به سختی ستم دیده را یاورم

همم داد دادی و هم داوری

همم تاج دادی هم انگشتری

بفرمود پس تا منوچهر شاه

نشست از بر تخت زر با کلاه

سپهدار شیروی با خواسته

به درگاه شاه آمد آراسته

بفرمود پس تا منوچهر شاه

ببخشید یکسر همه با سپاه

چو این کرده شد روز برگشت بخت

بپژمرد برگ کیانی درخت

کرانه گزید از بر تاج و گاه

نهاده بر خود سر هر سه شاه

پر از خون دل و پر ز گریه دو روی

چنین تا زمانه سرآمد بروی

فریدون شد و نام ازو ماند باز

برآمد برین روزگار دراز

همان نیکنامی به و راستی

که کرد ای پسر سود برکاستی

منوچهر بنهاد تاج کیان

بزنار خونین ببستش میان

برآیین شاهان یکی دخمه کرد

چه از زر سرخ و چه از لاژورد

نهادند زیر اندرش تخت عاج

بیاویختند از بر عاج تاج

بپدرود کردنش رفتند پیش

چنان چون بود رسم آیین و کیش

در دخمه بستند بر شهریار

شد آن ارجمند از جهان زار و خوار

جهانا سراسر فسوسی و باد

بتو نیست مرد خردمند شاد

دوشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 18:16 توسط مدیر | 

ای مقیمان این خجسته مقام

دور باد از شما غم ایام

بر در این بهشت روحانی

عیش و عشرت کنند رضوانی

زین طربخانه نشاط انگیز

رفته غم تا در عدم به گریز

این حرم وین ریاض گرد حرم

قصر حور است و بوستان ارم

صحن و سقفش به چشم صنعت بین

زیور آسمان و زیب زمین

کلک نقاش او گه نیرنگ

ناسخ کارنامه ارژنگ

حبذا طرح این بنای شگرف

پیش دریاچه چو قلزم ژرف

قلزم ژرف و آبش از کوثر

اندر او عکس مهر زورق زر

غایت عمق اندر او نایاب

گاو ماهی ندیدش از ته آب

آب صافش زلال چشمهٔ مهر

غرق در وی چو عکس خویش سپهر

ای خوشا جوی سنگ مرمر او

کز بلور است اصل گوهر او

سنگ شفافش آب آینه رنگ

رنگ آیینه‌اش گل از پس سنگ

جوی آن آب سلسبیل سرشت

نایب جوی شیر باغ بهشت

حوضی از هر طرف چو یشم در او

خیره از بس اشعه چشم در او

گشته زان حوض آینه کردار

روز بر آب خضر تیره و تار

ماهی ار آلت بیان می‌داشت

وصف آن حوض بر زبان می‌داشت

دیده با ماهیش به جلوه در آب

حوت گردون ز رشگ گشته کباب

صور صفحهٔ جدار و درش

نسخهٔ لوح بینی و صورش

نقش بی‌جان خانهٔ نقاش

یافته جان ز لطف آب و هواش

مطبخش قوت بخش جان همه

بهره ور گشته زان روان همه

نعمتش چون نعیم جنت عام

آتشش نابدیده پخته طعام

آتش و دودش از درون رانده

همچو نامحرمان برون مانده

این بهشت است در سرای وجود

نبود در بهشت آتش و دود

آب فواره‌اش به حوض بلور

کز صفا دم زند ز لمعهٔ نور

شمع کافورییست پنداری

در یکی تشت سیم بگذاری

طرفه شمعی که تا به صبح نشور

بزم امید از او بود پر نور

یا رب ای بزم باد فرخنده

شمع دولت در او فروزنده

اندرو تا ابد به وفق مراد

بانی این بنا به دولت باد

آنکه اقبال خادم در اوست

بخت و دولت غلام و چاکر اوست

آسمان طاق درگه جاهش

کهکشان آستان درگاهش

بزم پیرای عیش خانهٔ جود

مجلس آرای بزمگاه وجود

میر میران غیاث دین و دول

آفتاب سپهر و ملک و ملل

تا ابد مدت بقایش باد

وین سرای سرور جایش باد

چون نشیند به صدر جاه وجلال

باد وحشی مقیم صف نعال

یکشنبه سیزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 21:46 توسط مدیر | 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

شنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 14:6 توسط مدیر | 

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر نبود

من دیوانه چو زلف تو رها می‌کردم

هیچ لایق‌ترم از حلقه زنجیر نبود

یا رب این آینه حسن چه جوهر دارد

که در او آه مرا قوت تأثیر نبود

سر ز حسرت به در میکده‌ها برکردم

چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین‌تر ز قدت در چمن ناز نرست

خوش‌تر از نقش تو در عالم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم

حاصلم دوش به جز ناله شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود

آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود

جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 18:56 توسط مدیر | 

سوسیس و کالباس، یکی از نمونه‌های مواد غذایی است که به راحتی آماده مصرف می‌شود و در عین حال بسیار خوشمزه است و به همین دلیل طرفداران زیادی در میان مردم دارد. اما افزایش استقبال مصرف کنندگان از انواع سوسیس و کالباس، در شرایطی مشاهده می‌شود که بسیاری از متخصصان تغذیه، به مضرات مصرف این نوع مواد غذایی اشاره می‌کنند. این در حالی است که مصرف نوشابه‌ها،‌ سوسیس و کالباس نیز همپای این مواد هر روز افزایش می‌یابد به همین علت اغلب کودکان و نوجوانان با مشکل کمبود آهن، روی و انواع ویتامین‌ها مواجه هستند و رشد آن‌ها به طور کامل انجام نمی‌شود.

سیدضیاءالدین مظهری متخصص تغذیه در این رابطه می‌گوید: 2 مسأله اصلی در موضوع استفاده از سوسیس و کالباس وجود دارد که سوسیس و کالباس از چه موادی تهیه می‌شود و در تهیه این فرآورده آیا از استانداردهای تعیین شده، تبعیت می‌کنند.

تمام محصولات موجود در بازار در کارخانه‌های نام‌آور تولید نمی‌شود، مشخص نیست سوسیس و کالباس‌های فله‌ای موجود در بازار با چه مواد اولیه‌ای و در چه اماکنی تولید می‌شود و نباید میزان مصرف مواد نگه‌دارنده نیترات و نیتریت در این مواد از میزان استاندارد بیشتر باشد و مدت نگهدارندگی آن‌ها نیز نباید افزایش یابد. این مواد توان دفاعی بدن را تحت فشار قرار می‌دهد و موجب هجوم اسیدهای چرب اشباع شده، می‌شود و عوارض آن به صورت بیماری‌های قلبی، عروقی و سرطان‌ها بروز می‌کند. مصرف استاندارد مواد نگه‌دارنده مسئله‌ای ایجاد نمی‌کند اما بیش از آن خطرناک است.

 

1- سوسیس، فشار خون را بالا می‌برد

کارشناسان تغذیه در انگلیس هشدار دادند مقدار نمک موجود در اکثر سوسیس‌ها بیشتر از نمکی است که در یک پاکت چیپس وجود دارد. گروهی از متخصصان تغذیه به مطالعه روی محتوای نمک موجود در گوشت تازه، گوشت منجمد و سوسیس‌ها پرداختند و متوجه شدند از بین 246 محصول مختلف سوسیس که در این کشور توزیع می‌شود مقدار نمک موجود در آن‌ها بیش‌تر از نمک یک پاکت چیپس است.

در واقع برای هر 50 گرم گوشت فراوری شده در هر وعده خطر بیماری‌های قلبی تا 42 درصد افزایش می‌یابد و خطر دیابت نیز تا 19 درصد بالاتر می‌رود

 

این متخصصان می‌گویند وقتی فردی در روز فقط 2 عدد سوسیس به عنوان وعده غذایی مصرف می‌کند، حدود نیمی از حداکثر مقدار مجاز مصرف روزانه نمک را دریافت کرده است. این کارشناسان تاکید دارند که گران‌تر بودن کالا به معنی سالم‌تر بودن آن نیست، چون در برخی موارد حتی محصولات گران‌تر، نمک بیشتری دارند.

 

نمک فشار خون را بالا می‌برد و منجر به سکته مغزی، حمله قلبی، پوکی استخوان و بیماری‌های کلیوی می‌شود به همین خاطر هر فرد مجاز نیست که بیش از 6 گرم نمک در روز مصرف کند.

 

2- سوسیس و کالباس؛ مضر برای پوست

در سال‌های اخیر استفاده از فرآورده‌هایی چون سوسیس و کالباس به صورت چشمگیری افزایش یافته است. این در حالی است که این مواد در کنار طعم جذب کننده‌ی خود، مضرات فراوانی خواهند داشت.

دکتر فرید صفر، پژوهشگر بیماری‌های پوستی گفت: مصرف زیاد سوسیس و کالباس ممکن است در مواردی کهیر ایجاد کند اما در بیشتر موارد تشدید کننده‌ی برخی بیماری‌های پوستی از جمله خارش و یا بیماری‌های حاد پوستی است.

بیشترین عامل تحریک کنندگی این مواد، فلفل، ادویه و مواد رنگی و افزودنی است که در آن به میزان زیاد وجود دارد بنابراین به افرادی که سابقه بیماری‌های پوستی، خارش یا کهیر دارند، توصیه می‌شود مصرف این قبیل فرآورده‌ها را به حداقل برسانند و ترجیحاً از مصرف آن‌ها خودداری کنند.

ضمناً در بسیاری از موارد اطمینانی از سلامت گوشت مصرفی در این فرآورده‌ها نیز وجود ندارد.

 

3- خطر بروز سرطان مثانه با مصرف سوسیس و کالباس

مصرف سوسیس و کالباس خطر بروز سرطان مثانه را 30 درصد افزایش می‌دهد. محققان تاکید کردند: مواد افزودنی که در گوشت‌های فرآوری شده شامل سوسیس و کالباس استفاده می‌شوند، خطر ابتلا به این سرطان را تشدید می‌کنند. محققان در تشریح این اثرگذاری، متذکر شدند که نمک‌هایی مثل نیتریت سدیم و نیترات سدیم در این غذاها می‌توانند با اسید معده واکنش انجام داده و در طول فرآیند هضم و جذب غذا، مواد سرطانی را تشکیل دهند.

در این پژوهش دانشمندان انستیتو ملی سرطان در راکویل آمریکا، رابطه بین مصرف افزودنی‌های گوشتی و خطر بروز سرطان مثانه را مورد ارزیابی قرار دادند.

به گزارش خبرگزاری ایسنا به نقل از روزنامه تلگراف، دکتر آماندا کروس محقق اصلی در این پژوهش یادآور شد که انجام مطالعات بیشتر در این زمینه ضروری است. البته چندین پژوهش دیگر نیز وجود این رابطه را تایید کرده است.

 

 

4- سوسیس و کالباس باعث ابتلا به بیماری‌های ژنتیکی می‌شود

محمد تقی اکبری، رئیس انجمن ژنتیک ایران می‌گوید: مصرف سوسیس و کالباس قطعاً در ابتلا به بیماری‌های ژنتیکی اثر دارد، البته این ابتلا به مرور اتفاق می‌افتد.

میزان بیماری‌های ژنتیک در ایران نظیر سایر کشورهاست و در مواردی به دلیل ازدواج خویشاوندی بیشتر از سایر کشورها می‌باشد.‌ امکانات موجود برای تشخیص و شناسایی بیماری‌های ژنتیکی به این صورت است که سازمان بهزیستی مراکز مشاوره ژنتیک برای بیماری‌های ژنتیک طی دهه گذشته در استان‌های مختلف ایجاد کرده است و مراکز بهداشت سراسر کشور نیز به بیماری‌های ژنتیک پرداخته‌اند.

در حال حاضر حداقل 13 تا 16 هزار بیماری ژنتیکی وجود دارد که برخی از آن‌ها شیوع بالا دارد و شیوع برخی خیلی پایین است. متأسفانه آمار دقیقی از همه مبتلایان به بیماری‌های ژنتیکی نداریم؛ اما در مورد بیماری‌های غربالگری شده مانند تالاسمی می‌توان آمار داد.

مصرف زیاد سوسیس و کالباس ممکن است در مواردی کهیر ایجاد کند اما در بیشتر موارد تشدید کننده‌ی برخی بیماری‌های پوستی از جمله خارش و یا بیماری‌های حاد پوستی است

 

بیماری‌های ژنتیکی 2 دسته هستند: این بیماری‌ها یا ارثی هستند و از پدر و مادر به ارث می‌رسند یا بر اثر جهش جدید در ژن فرد به وجود می‌آید. به عنوان مثال آکندروپلازی که کوتاهی قد را موجب می‌شود، دوسوم به علت جهش جدید در ژن ایجاد می‌شود. یک‌سوم افرادی که به هموفیلی مبتلا می‌شوند بر اثر جهش جدید است و قبلاً پدر و مادر فرد به آن مبتلا نبوده‌اند.

 

سیدضیاءالدین مظهری، متخصص تغذیه در این رابطه می‌گوید: مصرف بیش از حد مواد افزودنی در سوسیس و کالباس خطرناک است و رادیکال‌های آزاد که بر اثر استفاده از این مواد به وجود می‌آید، می‌تواند اطلاعات DNA را تغییر دهد و یک سلول سالم را به سمت سرطانی شدن سوق دهد. افرادی که در دوره رشد قرار دارند نیازمند 4 گروه اصلی نان، غلات، سبزی و میوه هستند. هر روزه هر فرد به سبزی پخته یا خام300 تا 700 گرم و میوه 200 تا 400 گرم نیاز دارد. بهبود روش زندگی و مناسب بودن مواد غذایی روی رفتار ژن‌ها تأثیر می‌گذارد.

 

5- دشمنی سوسیس و کالباس با قلب

تحقیقات تازه حاکی از آن است که گوشت‌های فرآوری شده مثل سوسیس و کالباس به سلامت قلب آسیب می‌رساند.

به گزارش هلث‌دی‌نیوز، بررسی‌های دانشمندان دانشگاه هاروارد نشان می‌دهد که چربی‌های گوشت قرمز موجود در گوشت‌های فرآوری شده عامل خطری برای بیماری‌های قلبی است. واژه گوشت فرآوری شده به هر گوشتی اشاره می‌کند که با دودی شدن، نمک سود کردن و اضافه کردن مواد شیمیایی خاص و مواد نگه‌دارنده تهیه می‌شوند. همبرگر، سوسیس، کالباس و ژامبون‌ها جزو گوشت‌های فرآوری شده هستند.

برای کاهش خطر حملات قلبی و دیابت افراد باید از مصرف زیاد گوشت‌های فرآیند شده اجتناب کنند. به عنوان مثال نباید زیاد در وعده‌های غذایی خود هات‌داگ، سوسیس و یا کالباس بخورند. مصرف این غذاها نباید بیش از یک بار در هفته باشد.

طبق تحقیقات دانشمندان دانشگاه هاروارد روی یک میلیون و دویست هزار نفر که نتایج آن در کنفرانس انجمن قلب آمریکا مطرح شد، مشخص شد 23 هزار و هشتصد نفر از این افراد دچار بیماری‌های قلبی بوده و 2 هزار و دویست نفر هم به سکته مبتلا شده و 10 هزار نفر دیابت داشتند.

مصرف بیش از حد مواد افزودنی در سوسیس و کالباس خطرناک است و رادیکال‌های آزاد که بر اثر استفاده از این مواد به وجود می‌آید، می‌تواند اطلاعات DNA را تغییر دهد و یک سلول سالم را به سمت سرطانی شدن سوق دهد

 

محققان در این بررسی دریافتند که افرادی که گوشت قرمز فراوری نشده مصرف می‌کردند به طور قابل توجهی کمتر در معرض خطر بیماری‌های قلبی و دیابت قرار داشتند. اما در هر حال خوردن گوشت‌های فرآیند شده با افزایش خطر ابتلا به این دو بیماری ارتباط داشت. در واقع برای هر 50 گرم گوشت فراوری شده در هر وعده خطر بیماری‌های قلبی تا 42 درصد افزایش می‌یابد و خطر دیابت نیز تا 19 درصد بالاتر می‌رود.

 

به گفته محققان وجود نمک، مواد شیمیایی نگه‌دارنده و چربی دلیل ابتلا به بیماری‌های قلبی و دیابت است. خوب است بدانیم که هم گوشت‌های فراوری شده و هم سایر غذاها نظیر کره و پنیری که دارای چربی‌های اشباع باشند با ابتلا به بیماری‌های مزمن ارتباط دارند و باید در مصرف آن‌ها محدودیت وجود داشته باشد.

جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 13:33 توسط مدیر | 

الا ای آهوی وحشی کجایی

مرا با توست چندین آشنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بی‌کس

دد و دامت کمین از پیش و از پس

بیا تا حال یکدیگر بدانیم

مراد هم بجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشوش

چراگاهی ندارد خرم و خوش

که خواهد شد بگویید ای رفیقان

رفیق بیکسان یار غریبان

مگر خضر مبارک پی درآید

ز یمن همتش کاری گشاید

مگر وقت وفا پروردن آمد

که فالم لا تذرنی فرداً آمد

چنینم هست یاد از پیر دانا

فراموشم نشد، هرگز همانا

که روزی رهروی در سرزمینی

به لطفش گفت رندی ره‌نشینی

که ای سالک چه در انبانه داری

بیا دامی بنه گر دانه داری

جوابش داد گفتا دام دارم

ولی سیمرغ می‌باید شکارم

بگفتا چون به دست آری نشانش

که از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی

چو شاخ سرو می‌کن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دست

ولی غافل مباش از دهر سرمست

لب سر چشمه‌ای و طرف جویی

نم اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز من چه وزن آرد بدین ساز

که خورشید غنی شد کیسه پرداز

به یاد رفتگان و دوستداران

موافق گرد با ابر بهاران

چنان بیرحم زد تیغ جدایی

که گویی خود نبوده‌ست آشنایی

چو نالان آمدت آب روان پیش

مدد بخشش از آب دیدهٔ خویش

نکرد آن همدم دیرین مدارا

مسلمانان مسلمانان خدا را

مگر خضر مبارک‌پی تواند

که این تنها بدان تنها رساند

تو گوهر بین و از خر مهره بگذر

ز طرزی کآن نگردد شهره بگذر

چو من ماهی کلک آرم به تحریر

تو از نون والقلم می‌پرس تفسیر

روان را با خرد درهم سرشتم

وز آن تخمی که حاصل بود کشتم

فرحبخشی در این ترکیب پیداست

که نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نکهت این طیب امید

مشام جان معطر ساز جاوید

که این نافه ز چین جیب حور است

نه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید

چو معلوم است شرح از بر مخوانید

مقالات نصیحت گو همین است

که سنگ‌انداز هجران در کمین است

جمعه یازدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 0:48 توسط مدیر | 

شبی قیرگون ماه پنهان شده

به خواب اندرون مرغ و دام و دده

چنان دید سالار پیران به خواب

که شمعی برافروختی ز آفتاب

سیاوش بر شمع تیغی به دست

به آواز گفتی نشاید نشست

کزین خواب نوشین سر آزاد کن

ز فرجام گیتی یکی یاد کن

که روز نوآیین و جشنی نوست

شب سور آزاده کیخسروست

سپهبد بلرزید در خواب خوش

بجنبید گلهشر خورشید فش

بدو گفت پیران که برخیز و رو

خرامنده پیش فرنگیس شو

سیاووش را دیدم اکنون به خواب

درخشان‌تر از بر سپهر آفتاب

که گفتی مرا چند خسپی مپای

به جشن جهانجوی کیخسرو آی

همی رفت گلشهر تا پیش ماه

جدا گشته بود از بر ماه شاه

بدید و به شادی سبک بازگشت

همانگاه گیتی پرآواز گشت

بیامد به شادی به پیران بگفت

که اینت به آیین خور و ماه جفت

یکی اندر آی و شگفتی ببین

بزرگی و رای جهان آفرین

تو گویی نشاید مگر تاج را

و گر جوشن و ترگ و تاراج را

سپهبد بیامد بر شهریار

بسی آفرین کرد و بردش نثار

بران برز و بالا و آن شاخ و یال

تو گویی برو برگذشتست سال

ز بهر سیاوش دو دیده پر آب

همی کرد نفرین بر افراسیاب

چنین گفت با نامدار انجمن

که گر بگسلد زین سخن جان من

نمانم که یازد بدین شاه چنگ

مرا گر سپارد به چنگ نهنگ

بدانگه که بنمود خورشید چهر

به خواب اندر آمد سر تیره مهر

چو بیدار شد پهلوان سپاه

دمان اندر آمد به نزدیک شاه

همی ماند تا جای پردخت شد

به نزدیک آن نامور تخت شد

بدو گفت خورشید فش مهترا

جهاندار و بیدار و افسونگرا

به در بر یکی بنده بفزود دوش

تو گفتی ورا مایه دادست هوش

نماند ز خوبی جز از تو به کس

تو گویی که برگاه شاهست و بس

اگر تور را روز باز آمدی

به دیدار چهرش نیاز آمدی

فریدون گردست گویی بجای

به فر و به چهر و به دست و به پای

بر ایوان چنو کس نبیند نگار

بدو تازه شد فرهٔ شهریار

از اندیشهٔ بد بپرداز دل

برافراز تاج و برفراز دل

چنان کرد روشن جهان آفرین

کزو دور شد جنگ و بیداد و کین

روانش ز خون سیاوش به درد

برآورد بر لب یکی باد سرد

پشیمان بشد زان کجا کرده بود

به گفتار بیهوده آزرده بود

بدو گفت من زین نوآمد بسی

سخنها شنیدستم از هر کسی

پرآشوب جنگست زو روزگار

همه یاد دارم ز آموزگار

که از تخمهٔ تور وز کیقباد

یکی شاه سر برزند با نژاد

جهان را به مهر وی آید نیاز

همه شهر توران برندش نماز

کنون بودنی هرچ بایست بود

ندارد غم و رنج و اندیشه سود

مداریدش اندرمیان گروه

به نزد شبانان فرستش به کوه

بدان تا نداند که من خود کیم

بدیشان سپرده ز بهر چیم

نیاموزد از کس خرد گر نژاد

ز کار گذشته نیایدش یاد

بگفت آنچ یاد آمدش زین سخن

همه نو شمرد این سرای کهن

چه سازی که چاره بدست تو نیست

درازست در کام و شست تو نیست

گر ایدونک بد بینی از روزگار

به نیکی همو باشد آموزگار

بیامد به در پهلوان شادمان

بدل بر همه نیک بودش گمان

جهان آفرین را نیایش گرفت

به شاه جهان بر ستایش گرفت

پراندیشه بد تا به ایوان رسید

کزان رنج و مهرش چه آید پدید

شبانان کوه قلا را بخواند

وزان خرد چندی سخنها براند

که این را بدارید چون جان پاک

نباید که بیند ورا باد و خاک

نباید که تنگ آیدش روزگار

اگر دیده و دل کند خواستار

شبان را ببخشید بسیار چیز

یکی دایه با او فرستاد نیز

بریشان سپرد آن دل و دیده را

جهانجوی گرد پسندیده را

بدین نیز بگذشت گردان سپهر

به خسرو بر از مهر بخشود چهر

چو شد هفت ساله گو سرفراز

هنر با نژادش همی گفت راز

ز چوبی کمان کرد وز روده زه

ز هر سو برافگند زه را گره

ابی پر و پیکان یکی تیر کرد

به دشت اندر آهنگ نخچیر کرد

چو ده‌ساله شد گشت گردی سترگ

به زخم گراز آمد و خرس و گرگ

وزان جایگه شد به شیر و پلنگ

هم آن چوب خمیده بد ساز جنگ

چنین تا برآمد برین روزگار

بیامد به فرمان آموزگار

شبان اندر آمد ز کوه و ز دشت

بنالید و نزدیک پیران گذشت

که من زین سرافراز شیر یله

سوی پهلوان آمدم با گله

همی کرد نخچیر آهو نخست

بر شیر و جنگ پلنگان نجست

کنون نزد او جنگ شیر دمان

همانست و نخچیر آهو همان

نباید که آید برو برگزند

بیاویزدم پهلوان بلند

چو بشنید پیران بخندید و گفت

نماند نژاد و هنر در نهفت

نشست از بر باره دست کش

بیامد بر خسرو شیرفش

بفرمود تا پیش او شد به مهر

نگه کرد پیران بران فر و چهر

به بر در گرفتش زمانی دراز

همی گفت با داور پاک راز

بدو گفت کیخسرو پاک دین

به تو باد رخشنده توران زمین

ازیرا کسی کت نداند همی

جز از مهربانت نخواند همی

شبان‌زاده‌ای را چنین در کنار

بگیری و از کس نیایدت عار

خردمند را دل برو بر بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

بدو گفت کای یادگار مهان

پسندیده و ناسپرده جهان

که تاج سر شهریاران توی

که گوید که پور شبانان توی

شبان نیست از گوهر تو کسی

و زین داستان هست با من بسی

ز بهر جوان اسپ و بالای خواست

همان جامهٔ خسروآرای خواست

به ایوان خرامید با او به هم

روانش ز بهر سیاوش دژم

همی پرورانیدش اندر کنار

بدو شادمان گردش روزگار

بدین نیز بگذشت چندی سپهر

به مغز اندرون داشت با شاه مهر

شب تیره هنگام آرام و خواب

کس آمد ز نزدیک افراسیاب

بران تیرگی پهلوان را بخواند

گذشته سخنها فراوان براند

کز اندیشهٔ بد همه شب دلم

بپیچید وز غم همی بگسلم

ازین کودکی کز سیاوش رسید

تو گفتی مرا روز شد ناپدید

نبیره فریدون شبان پرورد

ز رای و خرد این کی اندر خورد

ازو گر نوشته به من بر بدیست

نشاید گذشتن که آن ایزدیست

چو کار گذشته نیارد به یاد

زید شاد و ما نیز باشیم شاد

وگر هیچ خوی بد آرد پدید

بسان پدر سر بباید برید

بدو گفت پیران که ای شهریار

ترا خود نباید کس آموزگار

یکی کودکی خرد چون بیهشان

ز کار گذشته چه دارد نشان

تو خود این میندیش و بد را مکوش

چه گفت آن خردمند بسیارهوش

که پروردگار از پدر برترست

اگر زاده را مهر با مادرست

نخستین به پیمان مرا شاد کن

ز سوگند شاهان یکی یاد کن

فریدون به داد و به تخت و کلاه

همی داشتی راستی را نگاه

ز پیران چو بشینید افراسیاب

سر مرد جنگی درآمد ز خواب

یکی سخت سوگند شاهانه خورد

به روز سپید و شب لاژورد

به دادار کاو این جهان آفرید

سپهر و دد و دام و جان آفرید

که ناید بدین کودک از من ستم

نه هرگز برو بر زنم تیزدم

زمین را ببوسید پیران و گفت

که ای دادگر شاه بی‌یار و جفت

برین بند و سوگند تو ایمنم

کنون یافت آرام جان و تنم

وزانجا بر خسرو آمد دمان

رخی ارغوان و دلی شادمان

بدو گفت کز دل خرد دور کن

چو رزم آورد پاسخش سور کن

مرو پیش او جز به دیوانگی

مگردان زبان جز به بیگانگی

مگرد ایچ گونه به گرد خرد

یک امروز بر تو مگر بگذرد

به سر بر نهادش کلاه کیان

ببستش کیانی کمر بر میان

یکی بارهٔ‌گام زن خواست نغز

برو بر نشست آن گو پاک مغز

بیامد به درگاه افراسیاب

جهانی برو دیده کرده پرآب

روارو برآمد که بشگای راه

که آمد نوآیین یکی پیشگاه

همی رفت پیش اندرون شاه گرد

سپهدار پیران ورا پیش برد

بیامد به نزدیک افراسیاب

نیا را رخ از شرم او شد پرآب

بران خسروی یال و آن چنگ او

بدان شاخ و آن فر و اورنگ او

زمانی نگه کرد و نیکو بدید

همی گشت رنگ رخش ناپدید

تن پهلوان گشت لرزان چو بید

ز جان جوان پاک بگسست امید

زمانی چنان بود بگشاد چهر

زمانه به دلش اندر آورد مهر

بپرسید کای نورسیده جوان

چه آگاه داری ز کار جهان

بر گوسفندان چه گردی همی

زمین را چه گونه سپردی همی

چنین داد پاسخ که نخچیر نیست

مرا خود کمان و پر تیر نیست

بپرسید بازش ز آموزگار

ز نیک و بد و گردش روزگار

بدو گفت جایی که باشد پلنگ

بدرد دل مردم تیزچنگ

سه دیگر بپرسیدش از مام و باب

ز ایوان و از شهر وز خورد و خواب

چنین داد پاسخ که درنده شیر

نیارد سگ کارزاری به زیر

بخندید خسرو ز گفتار اوی

سوی پهلوان سپه کرد روی

بدو گفت کاین دل ندارد بجای

ز سر پرسمش پاسخ آرد ز پای

نیاید همانا بد و نیک ازوی

نه زینسان بود مردم کینه جوی

رو این را به خوبی به مادر سپار

به دست یکی مرد پرهیزگار

گسی کن به سوی سیاووش گرد

مگردان بدآموز را هیچ گرد

ز اسپ و پرستنده و بیش و کم

بده هرچ باید ز گنج و درم

سپهبد برو کرد لختی شتاب

برون بردش از پیش افراسیاب

به ایوان خویش آمد افروخته

خرامان و چشم بدی دوخته

همی گفت کز دادگر کردگار

درخت نو آمد جهان را به بار

در گنجهای کهن کرد باز

ز هر گونه‌ای شاه را کرد ساز

ز دینار و دیبا و تیغ و گهر

ز اسب و سلیح و کلاه و کمر

هم از تخت وز بدرهای درم

ز گستردنیها و از بیش و کم

گسی کردشان سوی آن شارستان

کجا جملگی گشته بد خارستان

فرنگیس و کیخسرو آنجا رسید

بسی مردم آمد ز هر سو پدید

بدیده سپردند یک یک زمین

زبان دد و دام پرآفرین

همی گفت هرکس که بودش هنر

سپاس از جهان داور دادگر

کزان بیخ برکنده فرخ درخت

ازین‌گونه شاخی برآورد سخت

ز شاه کیان چشم بد دور باد

روان سیاوش پر از نور باد

همه خاک آن شارستان شاد شد

گیا بر چمن سرو آزاد شد

ز خاکی که خون سیاوش بخورد

به ابر اندر آمد درختی ز گرد

نگاریده بر برگها چهر او

همه بوی مشک آمد از مهر او

بدی مه نشان بهاران بدی

پرستشگه سوگواران بدی

چنین است کردار این گنده پیر

ستاند ز فرزند پستان شیر

چو پیوسته شد مهر دل بر جهان

به خاک اندر آرد سرش ناگهان

تو از وی به جز شادمانی مجوی

به باغ جهان برگ انده مبوی

اگر تاج داری و گر دست تنگ

نبینی همی روزگار درنگ

مرنجان روان کاین سرای تو نیست

بجز تنگ تابوت جای تو نیست

نهادن چه باید بخوردن نشین

بر امید گنج جهان‌آفرین

چو آمد به نزدیک سر تیغ شست

مده می که از سال شد مرد مست

بجای عنانم عصا داد سال

پراگنده شد مال و برگشت حال

همان دیده‌بان بر سر کوهسار

نبیند همی لشکر شهریار

کشیدن ز دشمن نداند عنان

مگر پیش مژگانش آید سنان

گرایندهٔ تیزپای نوند

همان شست بدخواه کردش به بند

همان گوش از آوای او گشت سیر

همش لحن بلبل هم آوای شیر

چو برداشتم جام پنجاه و هشت

نگیرم به جز یاد تابوت و تشت

دریغ آن گل و مشک و خوشاب سی

همان تیغ برندهٔ پارسی

نگردد همی گرد نسرین تذرو

گل نارون خواهد و شاخ سرو

همی خواهم از روشن کردگار

که چندان زمان یابم از روزگار

کزین نامور نامهٔ باستان

بمانم به گیتی یکی داستان

که هر کس که اندر سخن داد داد

ز من جز به نیکی نگیرند یاد

بدان گیتیم نیز خواهشگرست

که با تیغ تیزست و با افسرست

منم بندهٔ اهل بیت نبی

سرایندهٔ خاک پای وصی

برین زادم و هم برین بگذرم

چنان دان که خاک پی حیدرم

ابا دیگران مر مرا کار نیست

بدین اندرون هیچ گفتار نیست

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گوید سراینده مرد

پنجشنبه دهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 17:18 توسط مدیر | 

ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی

تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی

ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی

ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی

پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی

به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی

به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی

به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی

هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید

هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی

بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده

ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی

همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را

هم خلقان بفرسایند و تو بی‌شک نفرسایی

که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی

که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی

چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی

شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی

فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون

شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی

بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی

کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی

هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر

مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی

بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه

بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی

ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری

به بحر ار بنده‌ای جوید همی در تو بپیمایی

تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری

تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می‌شایی

جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید

خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی

فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی

وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی

شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی

توانا را به امر تست ستارا توانایی

همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت

از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی

ز عدلت بود هر عدلی که آن می‌کرد نوشروان

ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی

صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری

نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی

خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را

ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی

فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود

نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی

پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس

چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی

نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان

به خاک تیره‌شان کردی ملیک‌الملک مولایی

پدید آرندهٔ خورشید و ماه و کوکب سیار

نهان دارندهٔ گوگرد سرخ و شخص عنقایی

قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم

بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی

اگر طاعت کند بنده خدایا بی‌نیازی تو

وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی

یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را

یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی

تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن

ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی

زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در

بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی

ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو

به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی

ز خشکی داده‌ای یارب همیشه طبع من تری

چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی

به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی

ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی

ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو

ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی

اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی

اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی

برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی

وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی

وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی

وگر بهتان سرایندت چنان می‌دان مسیحایی

به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ

اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی

نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر

نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی

کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند

کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی

تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان

وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی

شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت

همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی

به نزد زمرهٔ آدم همی تازی پی روزی

کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی

ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت

مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی

نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی

بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی

اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را

تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی

خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من

سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی

ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می‌خوان

به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی

چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید

تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی

خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی

بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی

چهارشنبه نهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 12:3 توسط مدیر | 

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر

سخن نو آر که نو را حلاوتیست دگر

فسانهٔ کهن و کارنامهٔ به دروغ

به کار ناید رو در دروغ رنج مبر

حدیث آنکه سکندر کجا رسید و چه کرد

ز بس شنیدن گشته ست خلق را از بر

شنیده‌ام که حدیثی که آن دوباره شود

چو صبر گردد تلخ، ارچه خوش بود چو شکر

اگر حدیث خوش و دلپذیر خواهی کرد

حدیث شاه جهان پیش گیر و زین مگذر

یمین دولت محمود شهریار جهان

خدایگان نکو منظر و نکو مخبر

شهی که روز و شب او را جز این تمنا نیست

که چون زند بت و بتخانه بر سر بتگر

گهی ز جیحون لشکر کشد سوی سیحون

گهی سپه برد از باختر سوی خاور

ز کارنامهٔ او گر دو داستان خوانی

به خنده یاد کنی کارهای اسکندر

بلی سکندر سرتاسر جهان را گشت

سفر گزید و بیابان برید و کوه و کمر

ولیکن او ز سفر آب زندگانی جست

ملک، رضای خدا و رضای پیغمبر

و گر تو گویی در شانش آیتست رواست

نیم من این را منکر که باشد آن منکر

به وقت آنکه سکندر همی امارت کرد

نبد نبوت را برنهاده قفل به در

به وقت شاه جهان گر پیمبری بودی

دویست آیت بودی به شان شاه اندر

همه حدیث سکندر بدان بزرگ شده‌ست

که دل به شغل سفر بست و دوست داشت سفر

اگر سکندر با شاه یک سفر کردی

ز اسب تازی زود آمدی فرود به خر

درازتر سفر او بدان رهی بوده‌ست

که ده ز ده نگسسته‌ست و کردر از کردر

ملک سپاه به راهی برد که دیو درو

شمیده گردد و گمراه و عاجز و مضطر

چنین سفر که شه امسال کرد، در همه عمر

خدای داند کو را نیامده‌ست به سر

گمان که برد که هرگز کسی ز راه طراز

به سومنات برد لشکر و چنین لشکر

نه لشکری که مر آن را کسی بداند حد

نه لشکری که مر آن را کسی بداند مر

شمار لختی از آن برتر از شمار حصی

عداد برخی از آن برتر از عداد مطر

به لشکر گشن و بیکران نظر چه کنی

تو دوری ره صعب و کمی آب نگر

رهی که دیو درو گم شدی به وقت زوال

چو مرد کم بین در تنگ بیشه وقت سحر

درازتر ز غم مستمند سوخته دل

کشیده تر ز شب دردمند خسته جگر

به صد پی اندر، ده جای ریگ چون سرمه

به ده پی اندر، صد جای سنگ چون نشتر

چو چشم شوخ همه چشمه‌های او بی آب

چو قول سفله همه کشتهای او بی بر

هوای او دژم و باد او چو دود جحیم

زمین او سیه و خاک او چو خاکستر

همه درخت و میان درخت خار گشن

نه خار بلکه سنان خلنده و خنجر

نه مرد را سر آن کاندر آن نهادی پی

نه مرغ را دل آن کاندر آن گشادی پر

همی ز جوشن برکند غیبهٔ جوشن

همی ز مغفر بگسست رفرف مغفر

سوار با سر اندر شدی بدو و ازو

برون شدی همه تن چون هزار پای به سر

هزار خار شکسته درو و خسته ازو

به چند جای سر و روی و پشت و پهلو و بر

کمرکشان سپه را جدا جدا هر روز

کمر برهنه به منزل شدی ز حلیهٔ زر

چو پای باز در آن بیشه پر جلاجل بود

ستاکهای درخت از پشیزه‌های کمر

گهی گیاهی پیش آمدی چو نوک خدنگ

گهی زمینی پیش آمدی چو روی تبر

در آن بیابان منزلگهی عجایب بود

که گر بگویم کس را نیابد آن باور

بگونهٔ شب، روزی بر آمد از سر کوه

که هیچگونه بر آن کارگر نگشت بصر

نماز پیشین انگشت خویش را بر دست

همی‌ندیدم من، این عجایبست و عبر

عجبتر آنکه ملک را چنین همی‌گفتند

که اندرین ره مار دو سر بود بیمر

ترا بزرگ سپاهیست وین دراز رهیست

همه سراسر پر خار و مار و لوره و جر

به شب چو خفته بود مرد سر بر آرد مار

همی‌کشد به نفس خفته تا بر آید خور

چو خور بر آید و گرمی به مرد خفته رسد

سبک نگردد زان خواب تا گه محشر

خدایگان جهان زان سخن نیندیشید

سپه براند به یاری ایزد داور

بدین درشتی و زشتی رهی که کردم یاد

گذاره کرد به توفیق خالق اکبر

پیادگان را یک یک بخواند و اشتر داد

به توشه کرد سفر بر مسافران چو حضر

جمازه‌ها را در بادیه دمادم کرد

به آب کرد همه ریگ آن بیابان تر

بساخت از پی پس ماندگان و گمشدگان

میان بادیه‌ها حوضهای چون کوثر

همه سپه را زان بادیه برون آورد

شکفته چون گل سیراب و همچو نیلوفر

بدان ره اندر چندین حصار و شهر بزرگ

خراب کرد و بکند اصل هر یک از بن و بر

نخست لدروه کز روی برج و بارهٔ آن

چو کوه کوه فرو ریخت آهن و مرمر

حصار او قوی و بارهٔ حصار قوی

حصاریان همه بر سان شیر شرزهٔ نر

مبارزانی همدست و لشکری همپشت

درنگ پیشه به فر و شتابکار به کر

نبرد کرده و اندر نبرد یافته دست

دلیر گشته و اندر دلیری استمگر

چو چیکودر که چه صندوقهای گوهر یافت

به کوهپایهٔ او شهریار شیر شکر

چو کوه البرز، آن کوه کاندرو سیمرغ

گرفت مسکن و با زال شد سخن گستر

چگونه کوهی چونانکه از بلندی آن

ستارگان را گویی فرود اوست مقر

مبارزانی بر تیغ او به تیغ گذاشت

که هر یکی را صد بنده بود چون عنتر

چو نهرواله که اندر دیار هند بهیم

به نهرواله همی‌کرد بر شهان مفخر

بزرگ شهری و در شهر کاخهای بزرگ

رسیده کنگرهٔ کاخها به دو پیکر

به دخل نیک و به تربت خوش و به آب تمام

به کشتمند و به باغ و به بوستان برور

دویست پیل دمان پیش و ده هزار سوار

نود هزار پیاده مبارز و صفدر

همیشه رای بهیم اندرو مقیم بدی

نشسته ایمن و دل پر نشاط و ناز و بطر

چو مندهیر که در مندهیر حوضی بود

چنانکه خیره شدی اندرو دو چشم فکر

چگونه حوضی چونانکه هر چه بندیشم

همی‌ندانم گفتن صفاتش اندر خور

ز دستبرد حکیمان برو پدید نشان

ز مالهای فراوان برو پدید اثر

فرات پهنا حوضی به صد هزار عمل

هزار بتکدهٔ خرد گرد حوض اندر

بزرگ بتکده‌ای پیش و در میانش بتی

به حسن ماه ولیکن به قامت عرعر

دگر چو دیولواره که همچو دیو سپید

پدید بود سر افراشته میان گذر

درو درختان چون گوز هندی و پوپل

که هر درخت به سالی دهد مکرر بر

یکی حصار قوی بر کران شهر و درو

ز بتپرستان گرد آمده یکی معشر

بکشت مردم و بتخانه‌ها بکند و بسوخت

چنانکه بتکدهٔ دارنی و تانیسر

نرست ازو به ره اندر مگر کسی که بماند

نهفته زیر خسی چون بهیم شوم اختر

نهفتگان را ناجسته زان قبل بگذاشت

که شغل داشت جز آن، آن شه فریشته فر

کسی که بتکدهٔ سومنات خواهد کند

به جستگان نکند روزگار خویش هدر

ملک همی به تبه کردن منات شتافت

شتاب او هم ازین روی بوده بود مگر

منات و لات و عزی در مکه سه بت بودند

ز دستبرد بت آرای آن زمان آزر

همه جهان همی آن هر سه بت پرستیدند

جز آن کسی که بدو بود از خدای نظر

دو زان پیمبر بشکست و هر دو را آن روز

فکنده بود ستان پیش کعبه پای سپر

منات را ز میان کافران بدزدیدند

به کشوری دگر انداختند از آن کشور

به جایگاهی کز روزگار آدم باز

بر آن زمین ننشست و نرفت جز کافر

ز بهر آن بت، بتخانه‌ای بنا کردند

به صد هزار تماثیل و صد هزار صور

به کار بردند از هر سویی تقرب را

چو تخته سنگ بر آن خانه، تخته تختهٔ زر

به بتکده در، بت را خزینه‌ای کردند

در آن خزینه به صندوقهای پیل، گهر

گهر خریدند او را به شهرها چندان

که سیر گشت ز گوهرفروش،گوهر خر

برابر سر بت کله‌ای فروهشتند

نگار کار به یاقوت و بافته به درر

ز زر پخته یکی جرد ساختند او را

چو کوه آتش و گوهر برو به جای شرر

خراج مملکتی تاج و افسرش بوده‌ست

کمینه چیز وی آن تاج بود و آن افسر

پس آنگه آنرا کردند سومنات لقب

لقب که دید که نام اندرو بود مضمر

خبر فکندند اندر جهان که از دریا

بتی بر آمد زینگونه و بدین پیکر

مدبر همه خلقست و کردگار جهان

ضیادهندهٔ شمسست و نوربخش قمر

به علم این بود اندر جهان صلاح و فساد

به حکم این رود اندر جهان قضا و قدر

گروه دیگر گفتند، نی که این بت را

بر آسمان برین بود جایگاه و مقر

کسی نیاورد این را بدین مقام که این

ز آسمان به خودی خود آمده‌ست ایدر

بدین بگوید روز و بدان بگوید شب

بدین بگوید بحر و بدان بگوید بر

چو این ز دریا سر بر زد و به خشک آمد

سجود کردند این را همه نبات و شجر

به شیر خویش مر او را بشست گاو و کنون

بدین تقرب خوانند گاو را مادر

ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای

به قول دیو فرو هشته بر خطر لنگر

فریضه هر روز آن سنگ را بشستندی

به آب گنگ و به شیر و به زعفران و شکر

ز بهر شستن آن بت ز گنگ هر روزی

دو جام آب رسیدی فزون ز ده ساغر

از آب گنگ چه گویم که چند فرسنگست

به سومنات بدانجایگاه زلت و شر

گه گرفتن خور صد هزار کودک و مرد

بدو شدندی فریادخواه و پوزشگر

ز کافران که شدندی به سومنات به حج

همی‌گسسته نگشتی به ره نفر ز نفر

خدای خوانند آن سنگ را همی شمنان

چه بیهده سخنست این که خاکشان بر سر

خدای حکم چنان کرده بود کان بت را

ز جای برکند آن شهریار دین پرور

بدان نیت که مر او را به مکه باز برد

بکند و اینک با ما همی‌برد همبر

چو بت بکند از آنجا و مال و زر برداشت

به دست خویش به بتخانه در فکند آذر

برهمنان را چندانکه دید سر ببرید

بریده به، سر آن کز هدی بتابد سر

ز خون کشته کز آن بتکده به دریا راند

چو سرخ لاله شد، آبی چو سبز سیسنبر

ز بتپرستان چندان بکشت و چندان بست

که کشته بود و گرفته ز خانیان به کتر

خدای داند کآنجا چه مایه مردم بود

همه در آرزوی جنگ و جنگ را از در

میان بتکده استاده و سلیح به چنگ

چو روز جنگ میان مصاف، رستم زر

خدنگ ترکی بر روی و سر همی‌خوردند

همی‌نیامد بر رویشان پدید غیر

به جنگ جلدی کردند، لیکن آخر کار

به تیر سلطان بردند عمر خویش به سر

خدایگان را اندر جهان دو حاجت بود

همیشه این دو همی‌خواست ز ایزد داور

یکی که جایگه حج هندوان بکند

دگر که حج کند و بوسه بر دهد به حجر

یکی از آن دو مراد بزرگ حاصل کرد

دگر به عون خدای بزرگ کرده شمر

خراب کردن بتخانه خردکار نبود

بدانچه کرده بیابد ملک ثواب و ثمر

چو دل ز سوختن سومنات فارغ کرد

گرفت راه به در باز رفتگان دگر

خمی ز گردش دریا به ره پیش آمد

گسسته شد ز ره امید مردمان یکسر

نبود رهبر کان خلق را بجستی راه

نبود ممکن کان آب را کنند عبر

سوی درازا یک ماه راه ویران بود

رهی به صعبی و زشتی در آن دیار سمر

ز سوی پهنا چندانکه کشتیی دو سه روز

همی‌رود، چو رود مرغ گرسنه سوی خور

درون دریا مد آمدی به روز دو بار

چنانکه چرخ زدی اندر آب او چنبر

چو مد باز شدی بر کرانش صیادان

فرو شدندی و کردندی از میانه حذر

ملک چو حال چنان دید خلق را دل داد

براند و گفت که این مایه آب را چه خطر

امید خویش به ایزد فکند و پیش سپاه

فکند بارهٔ فرخنده‌پی به آب اندر

به فال نیک شه پر دل آب را بگذاشت

روان شدند همه از پی شه آن لشکر

برآمدند بر آن پی ز آب آن دریا

چنانکه گفتی آن آب بد همی فرغر

نه آنکه هیچ کسی را به تن رسید آسیب

نه آنکه هیچ کسی را به جان رسید ضرر

دو روز و دو شب از آنجا همی سپاه گذشت

که مد نیامد و نگذشت آبش از میزر

جدا ز مردم بگذشت ز آب آن دریا

بر از دویست هزار اسب و اشتر و استر

بدین طریق ز یزدان چنین کرامت یافت

تو این کرامت ز اجناس معجزات شمر

جز اینکه گفتم، چندین غزات دیگر کرد

به بازگشتن سوی مقام عز و مقر

حصار کندهه را از بهیم خالی کرد

بهیم را به جهان آن حصار بود مفر

قوی حصاری بر تیغ نامدار کهی

میان دشتی سیراب ناشده ز مطر

میان سنگ، یکی کنده، کنده گرد حصار

نه زان عمل که بود کار کرده‌های بشر

نه راه یافته خصم اندر آن حصار به جهد

نه زان حصار فرود آمدی یکی به خبر

وز آن حصار به منصوره روی کرد و براند

بر آن شماره کجا رند حیدر از خیبر

خفیف چون خبر خسرو جهان بشنید

دوان گذشت و به جوی اندر اوفتاد و به جر

به آب شور و بیابان پرگزند افتاد

بماندش خانهٔ ویران ز طارم و ز طزر

خفیف را سپه و پیل و مال چندان بود

که بیش از آن نبود در هوا همانا ذر

نداشت طاقت سلطان، ز پیش او بگریخت

چنان که زو بگریزند صد هزار دگر

نگاه کن که بدین یک سفر که کرد، چه کرد

خدایگان جهان شهریار شیرشکر

جهان بگشت و اعادی بکشت و گنج بیافت

بنای کفر بیفکند، اینت فتح و ظفر

زهی مظفر فیروزبخت دولتیار

که گوی برده‌ای از خسروان به فضل و هنر

ازین هنر که نمودی و ره که پیمودی

شهان غافل سرمست را همی چه خبر

تو بر کنارهٔ دریای شور خیمه زدی

شهان شراب زده بر کناره‌های شمر

تو سومنات همی‌سوختی به بهمن ماه

شهان دیگر عود و مثلث و عنبر

به وقت آنکه همه خلق گرم خواب شوند

تو در شتاب سفر بوده‌ای و رنج سهر

تو آن شهی که ز بهر غزات رایت تو

به سومنات رود گاه و گه به کالنجر

خدایگانا زین پس چو رای غزو کنی

ببر سپاه گشن سوی روم و سوی خزر

به سند و هند کسی نیست مانده، کان ارزد

کز آن تو شود آنجا به جنگ یک چاکر

خراب کردی و بیمرد خاندان بهیم

مگر کنی پس از این قصد خانهٔ قیصر

سپه کشیدی زین روی تا لب دریا

به جایگاهی کز آدمی نبود اثر

به ما نمودی آن چیزها که یاد کنیم

گمان بریم که این در فسانه بود مگر

زمین بماند برین روی و آب پیش آمد

بهیچروی ازین آب نیست روی گذر

اگر نه دریا پیش آمدی به راه ترا

کنون گذشته بدی از قمار و از بربر

ایا به مردی و پیروزی از ملوک پدید

چنان که بود به هنگام مصطفی حیدر

شنیده ام که همیشه چنین بود دریا

که بر دو منزل از آواش گوش گردد کر

همی‌نماید هیبت، همی‌فزاید شور

همی بر آید موجش برابر محور

سه بار با تو به دریای بیکرانه شدم

نه موج دیدم و نه هیبت و نه شور و نه شر

نخست روز که دریا ترا بدید، بدید

که پیش قدر تو چون ناقصست و چون ابتر

به مال با تو نتاند شد، ار بخواهد، جفت

به قدر با تو نیارد زد، ار بخواهد، بر

چو گرد خویش نگه گرد ، مار و ماهی دید

به گرد تو مه تابان و زهرهٔ ازهر

ز تو خلایق را خرمی و شادی بود

وزو همه خطر جان و بیم غرق و غرر

چو قدرت تو نگه کرد و عجز خویش بدید

چو آبگینه شد آب اندرو ز شرم و حجر

ز آب دریا گفتی همی به گوش آمد

که شهریارا دریا تویی و من فرغر

همه جهان ز تو عاجز شدند تا دریا

نداشت هیچ کس این قدر و منزلت ز بشر

بزرگوارا کاری که آمد از پدرت

به دولت پدر تو نبود هیچ پدر

به ملکداری تا بود بود و وقت شدن

بماند ازو به جهان چون تو یادگار پسر

همیشه تا نبود جان چو جسم و عقل چو جهل

همیشه تا نبود دین چو کفر و نفع چو ضر

همیشه تا علوی را نسب بود به علی

همیشه تا عمری را شرف بود به عمر

خدایگانی جز مر ترا همی‌نسزد

خدایگان جهان باش و از جهان بر خور

جهان و مال جهان سربسر خنیدهٔ تست

به شهریاری و فیروزی از خنیده بچر

چهارشنبه نهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 12:1 توسط مدیر | 

چار ماه است که مهمل شده کار بلدی

آخر این قوم ندادند قرار بلدی

گشته از غصه و غم زرد عذار بلدی

خفته در خاک عدم جسم نزار بلدی

نرود فاتحه خوانی به مزار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

نه به مشهد بلدی ماند و نه در ری بلدی

ما ندانیم که آباد شود کی بلدی

گشته از بی کفنی لاشهٔ لاشی بلدی

بلدی ای بلدی ای بلدی ای بلدی

عالمی گشته کنون نوحه شعار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی طفلک خوشخوی و خوش اندامی بود

بچهٔ خوش سخن و شوخ دلارامی بود

منفصل شد ز جهالت چه بد ایامی بود

بلدی کاش اقل همسر مادامی بود

تاکه بودند جهان یکسره یار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی کاش بدی پهلوی قونسول‌خانه

تا ز یاران موافق نشدی بیگانه

حضراتش ننمودند تهی پیمانه

نشدی از غرض چند نفر ویرانه

تهی از خویش نکردند کنار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

یا اقلا بلدی حوزه لاتاری بود

واندر آنجا صنم شوخ وفاداری بود

یا در آن دخلکی و گرمی بازاری بود

یا در آنجا دو نخود لاسکی وتاری بود

تا پریشان نشدی طرهٔ تار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی را بشکستند کمر ، وای هوار

دگر از او نگرفتند خبر، وای هوار

خون مسکین بلدی گشت هدر وای هوار

آه تاکی بخورم خون جگر وای هوار

که جگرخون شود از قلب فکار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

آن جنابی که معین بود و ظهیرمن وتو

بلدی جان زچه شد خصم شریرمن وتو

گوش او از چه نشدکر، ز نفیر من وتو

بو که نفرین کندش مادر پیر من و تو

تا بداندکه چه کرده است به کار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

هر شب و روز به بدخواه تو نفرین گویم

گاه از آن گفنم بی‌پرده گه از این گویم

هرچه گوبم ز وطن‌خواهی و آئین گویم

بلدی جان تو دعاکن که من آمین گویم

نیست باد آنکه بهم ریخت مدار بلدی

آه و صد آه براین حالت زار بلدی

بلدی گشته عرق‌ریز و خجل ای وکلا

خلق را از غم او خون شده دل ای وکلا

چند باشید چنین مهمل و ول ای وکلا

پای‌ها تا به کمر مانده به گل ای وکلا

همتی زانکه به گل مانده حمار بلدی

آه و صد آه بر این حالت زار بلدی

چهارشنبه نهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 10:36 توسط مدیر | 

گرفت لشگر دی باز روی کیهان را

نمود طی ورق عشرت گلستان را

خبر دهید ز آشوب دهر مستان را

که تا پذیر شوند آفت زمستان را

به دفع زحمت دی رونق شبستان را

دهند از می و نی بانو ابچینک و رباب

ربیع وصیف و خریف تو شد به غفلت صرف

غنیمت است به فصل شتاء موسم برف

که از حیات ببندیم با حریفان طرف

ببار ساقی گلچهره ظرفهای شگرف

از آن می غنی و از تصور این حرف

بپوش چشم و مشو مضطرب ز بیم عذاب

چو تار زینب و پول عمل بهم بسته

بهم چون لازم و ملزم هر دو پیسته

به فن باده چرا شیخ شیشه بشکسته

نکرده حمل به صحت چگونه دلخسته

قلوب ما چو ز کل جهات وارسته

ز جام پیر خراباتیان شدیم خراب

مرا که بود ز این پیش جان ز تن نومید

ز شرب این میم اصلاً نبود خوف وعید

کنونکه مهر سعادت ز مشرق امید

ز عون فالق الاصباح رخ نمود و دمید

که چون ولادت سعد امام عصر رسید

مرا چه باک ز اندیشه ثواب و عقاب

سمی احمد امی ولی ایزد پاک

قوام هستی ایجاد و انجم و افلاک

ز خاتمیت انباز سید لولاک

به مهدویت موصوف در سراچه خاک

معین دین و دل و باعث نجات و هلاک

که حرف مجملی از وصف اوست چار کتاب

خدیو خطه امکان امام عصر زمان

شریک قرآن هادی انس و رهبر جان

ظهور هستی مطلق خلیفه الرحمن

به روز وحدت واجب نتیجه امکان

ز روی اوست هویدا به قلب اوست عیان

صفات ایزد و علم مهیمن و هاب

ولی امر خداوند مهدی موعود

نظام دهر وصی محمد محمود

بهم زننده قانون ارمنی و یهود

بهر چه هست پدیدار در جهان وجود

دلیل راه به حکم یگانه معبود

کفیل رزق به امر مسبب الاسباب

کف کفایت او کافی طریق سئوال

بیان شافی او مشکلات را حلال

فناکننده شیطان کشنده دجال

مخرب بلد کفر و شرک و بغضی و ضلال

به حفظ سلسله عقل رهبر ابدال

به نظم رشته توحید سرور اقطاب

حکیم گوید و این است کار عقل بصیر

که نیست ماهیت شیئی انقلاب پذیر

کنون چه گویم در حق آن سپهر سریر

که چون خداست به تکوین کائنات خیبر

اگر کنم به خدائیش شبهه زین تقصیر

هزار بار اتوب الیک یا تواب

شهنشا نظر مرحمت به ما واکن

به دهر فتنه و آشوب را تماشا کن

بیا به مسند شرع محمدی جا کن

طریقه نبوی را دوباره احیا کن

ز زنک شرک دل خلق را مصفا کن

ز انتظار برآور دگر دل احباب

تو پشت پرده غیب و جهان و کون و فساد

شد از فساد مهیای سستی بنیاد

ببین تعدی فرعونیان ذوالاوتاد

تمام بی‌خبر از ربک لبا المرصاد

تعال بالعجل ای هادی سبیل رشاد

بزن به پیکر شراره سوط عذاب

نگاهداری دین در کف اندرین اوقات

گرانتر است ز قبض حدیده محمات

کنند دعوی دینداری و به جنب فرات

عصاه امت جد تو ای ستوده صفات

به روز جمعه و هنگام ظهر و وقت صلوه

غریب و تشنه حسین را کشتند بر لب آب

نبودی آنکه ببینی چگونه بی‌کس و فرد

عزیز فاطمه عطشان به شامیان رو کرد

که ای گروه ز ایمان گذشته نامرد

مرا به این همه داغ و فراغ و محنت درد

سه حاجتست تمنا در این زمان نبرد

اگر کنید اجابت مرا ز راه صواب

نخست آنکه برای خدا دهیدم راه

کزین دیار به درد و فغان ناله آه

من ستمزده ا عترت رسول خدا

برم به شهر مدینه به جد خویش پناه

دوم ز تشنگی‌ام شد جهان به دیده سیاه

کنیدم از کف آبی علاج قلب کباب

سوم اگر نشود این دو مطلبم حاصل

به آب رحم سرشته است گر شما را گل

کجا رواست به یک کشته یک جهان قاتل

شده است کار من از زندگی دگر مشکل

چه می‌کنید مرا بیگنه چنین بسمل

بری کشتن من یک به یک کنید شتاب

به حاجت سیم آن گزیده یزدان

سپاه شام ببستند عاقبت پیمان

ولی وفا ننمودند لشگر عدوان

به تیر و تیغ و خدنک سه شعبه و پیکان

به سنگ و چوب و عصا و عمود و نوک سنان

زدند آن قدر از هر طرف که شد بی‌تاب

به جای دوش نبی بر سرزمین جا کرد

عزیز فاطمه بر روی خاک ماوا کرد

مکان به سینه او شمر بی‌سر و پا کرد

ز قلب خیر ناصبر و تاب یغما کرد

سرشک دیده (صامت) روان چو دریا کرد

نمود عالم ایجاد را تمام خراب