یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:49 توسط مدیر | 

سبق الجد الینا نزل الحب علینا

سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا

زمن الصحو ندامه زمن السکر کرامه

خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا

فسقانا و سبانا و کلانا و رعانا

و من الغیب اتانا فدعانا و اتینا

فوجدناه رفیقا و مناصا و طریقا

و شرابا و رحیقا فسقانا و سقینا

صدق العشق مقالا کرم الغیب توالی

و من الخلف تعالی فوفانا و وفینا

ملاء الطارق کاسا طرد الکاس نعاسا

مهد السکر اساسا و علی ذاک بنینا

فراینا خفرات و مغان حسنات

سرجا فی ظلمات فدهشنا و هوینا

فالهین نظرنا فشکرنا و سکرنا

و من السکر عبرنا کفت العبره زینا

فرحعنا بیسار و ربی ذات قرار

و حکینا لمشاه و شهدنا و الینا

یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:49 توسط مدیر | 

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها

در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها

در لا احب الآفلین پاکی ز صورت‌ها یقین

در دیده‌های غیب بین هر دم ز تو تمثال‌ها

افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون

ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها

کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته

یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها

ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد

دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال‌ها

سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی

با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال‌ها

آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او

آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال‌ها

گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می‌زهد

صراف زر هم می‌نهد جو بر سر مثقال‌ها

فکری بدست افعال‌ها خاکی بدست این مال‌ها

قالی بدست این حال‌ها حالی بدست این قال‌ها

آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله

عشقی و شکری با گله آرام با زلزال‌ها

توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق

فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال‌ها

از رحمة للعالمین اقبال درویشان ببین

چون مه منور خرقه‌ها چون گل معطر شال‌ها

عشق امر کل ما رقعه‌ای او قلزم و ما جرعه‌ای

او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال‌ها

از عشق گردون مؤتلف بی‌عشق اختر منخسف

از عشق گشته دال الف بی‌عشق الف چون دال‌ها

آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن

جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال‌ها

بر اهل معنی شد سخن اجمال‌ها تفصیل‌ها

بر اهل صورت شد سخن تفصیل‌ها اجمال‌ها

گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در

کز ذوق شعر آخر شتر خوش می‌کشد ترحال‌ها

یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:48 توسط مدیر | 

اتت روائح رند الحمی و زاد غرامی

فدای خاک در دوست باد جان گرامی

پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت

من المبلغ عنی الی سعاد سلامی

بیا به شام غریبان و آب دیده من بین

به سان باده صافی در آبگینه شامی

اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر

فلا تفرد عن روضها انین حمامی

بسی نماند که روز فراق یار سر آید

رایت من هضبات الحمی قباب خیام

خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت

قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام

بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال

اگر چه روی چو ماهت ندیده‌ام به تمامی

و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد

فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی

امید هست که زودت به بخت نیک ببینم

تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی

چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

شنبه سیزدهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:48 توسط مدیر | 

مرغ شب پیشتر از آنکه برآرد آواز

دل شوریده نوا، زمزمه ای کرد آغاز

می سرایید دل و کلفت آواز نبود

ایمن از فتنه گریهای زبان غمّاز

دادم از شور جنون بال و پر شوق به هوش

کردم از شوق درون، روزنهٔ گوش فراز

تا چه راز است که از پرده برون می آید؟

تا چه تار است که اندیشه، کشیده ست به ساز؟

از طرب صومعه دارانِ دماغ آوردند

سر برون از حجب عنصری کاخ مجاز

شوق در گرم عنانیّ و طلب در جستن

مژه در بال فشانی و نگه در پرواز

زخمه بر عود اثر زد دل و من سنجیدم

او سراینده و من پرده نیوشندهٔ راز

من ز عاشق سخنی، گوش برآواز خبر

او به جادو نفسی، عشوه فروش اعجاز

من به آتش جگری موسی مشتاق سروش

او به دلکش خبری شعلهٔ طور اعزاز

من به حسرت شکنی منتظر بوی یمن

او به شیرین دهنی، خسرو خوبان طراز

نکته سربسته تر از غنچه راز محمود

پرده پیچیده تر از طرّهٔ مُشکینِ ایاز

نمک اندوزتر از پسته ٔ شور لیلی

سینه پردازتر از ناله مجنون به گداز

حالتی بوالعجب آمد ز سماعم در پیش

بی خودی را نتوان کرد بیان با خود باز

ناگهان مرغ شباهنگ برآورد خروش

هم صفیران چمن سیر، کشیدند آواز

مست پیمانه اوا آتش، من و شمع سحری

می پرستان به می و قبله پرستان به نماز

دل مرا گفت که مستانه نوایی سر کن

تو هم آخر ز غم آن بت عشّاق نواز

پاسخش دادم ازین مصرع سنجیده خویش

آنچه انجام ندارد چه نمایم آغاز؟

باز دل گفت که مشتاق سخنهای توام

ای بلاغت ز کلام تو مطرّز به طراز

بکش ای بحر نوال، از رگ نیسان قلم

گهری چند به گوشم، چه حقیقت چه مجاز

الله الله که نتابی رخ ازین ملتمسم

ای صریر قلمت را به نواسنجان ناز

گفتم از عذر و تعلل نشماری ز رهی

تازه عهدی ست مرا با ملک بی انباز

که نگویم به جز از نعت رسول عربی

خواجهٔ هر دو سرا، دادرس بنده نواز

باعث خلقت کل، هادی ارباب سبل

سر و سرخیل رسل، محرم خلوتگه راز

بخششش عام چو احسان خداوند کریم

برنگردد تهی از درگه او دست نیاز

با ردای کرمش، قامت امّید قصیر

خلعت رحمت او بر قد تقصیر دراز

صیت شرعش، به ملاهی چو زند بانگ غضب

نغمه خون گردد و با زخمه چکد از رگ ساز

دولت از همّت او لطمه خور دست لئیم

سیر چشم از رشحات کف فیّاضش آز

دردم نزع به خاطر گذرد گر یادش

سوی تن جان به لب آمده، می گردد باز

آبرویی که مرا در دو جهان هست آن است

که به اقبال جبین سایی اویم ممتاز

سرو را از اثر معنی اخلاص است این

که گهر ریزدم از خامهٔ صورت پرداز

نفسم همسفر قافلهء بوی یمن

نالهٔ من حدی دشت نوردان حجاز

با دم پاک من افسانه گر آرند خسان

پورمریم نشود لعبتی لعبت باز

نکهت عنبر سارا نشود عالمگیر

گر برون بر ندهد بوی خود از پردهٔ ساز

گر بود بی خردی زادهٔ دربا گهران

نتواند به گرانمایه دلان شد انباز

رنج بی فایده از سعی نخواهد بردن

ماکیان گر نکند پرورش بیضهٔ غاز

جانگزا زهر شود نکتهٔ شیرین منش

نیشکر، عقرب جراره شود در اهواز

رَه خطیر است حزین، این همه بی باک مکن

به کمیت قلم ارجاع عنان در تک و تاز

وقت آن است که در بزم محبّت من و دل

برفروزیم به محراب دعا، شمع نیاز

شام احباب تو روشن، ز دل نورانی

دشمن جاه تو را سر بود اندر دم گاز

جمعه دوازدهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:44 توسط مدیر | 

چون دید پدر که دردمند است

در عالم عشق شهر بند است

برداشت ازو امید بهبود

کان رشته تب پر از گره بود

گفت ای جگر و جگرخور من

هم غل من و هم افسر من

نومیدی تو سماع کردم

خود را و ترا وداع کردم

افتاد پدر ز کار بگری

بگری به سزا و زار بگری

در گردنم آر دست و برخیز

آبی ز سرشک بر رخم ریز

تا غسل سفر کنم بدان آب

در مهد سفر خوشم برد خواب

این بازپسین دم رحیل است

در دیده به جای سرمه میل است

در بر گیرم نه جای ناز است

تا توشه کنم که ره دراز است

زین عالم رخت بر نهادم

در عالم دیگر اوفتادم

هم دور نیم ز عالم تو

می‌میرم و می‌خورم غم تو

با اینکه چو دیده نازنینی

بدرود که دیگرم نبینی

بدرود که رخت راه بستم

در کشتی رفتگان نشستم

بدرود که بار بر نهادم

در قبض قیامت اوفتادم

بدرود که خویشی از میان رفت

ما دیر شدیم و کاروان رفت

بدرود که عزم کوچ کردم

رفتم نه چنان که باز گردم

چون از سر این درود بگذشت

بدرودش کرد و باز پس گشت

آمد به سرای خویش رنجور

نزدیک بدانکه جان شود دور

روزی دو ز روی ناتوانی

می‌کرد به غصه زندگانی

ناگه اجل از کمین برون تاخت

ناساخته کار کار او ساخت

مرغ فلکی برون شد از دام

در مقعد صدق یافت آرام

عرشی به طناب عرش زد دست

خاکی به نشیب خاک پیوست

آسوده کسیست کو در این دیر

ناسوده بود چو ماه در سیر

در خانه غم بقا نگیرد

چون برق بزاید و بمیرد

در منزل عالم سپنجی

آسوده مباش تا نرنجی

آنکس که در این دهش مقامست

آسوده دلی بر او حرامست

آن مرد کزین حصار جان برد

آن مرد در این نه این در آن مرد

دیویست جهان فرشته صورت

در بند هلاک تو ضرورت

در کاسش نیست جز جگر چیز

وز پهلوی تست آن جگر نیز

سرو تو در این چمن دریغ است

کابش نمک و گیاش تیغ است

تا چند غم زمانه خوردن

تازیدن و تازیانه خوردن

عالم خوش خور که عالم اینست

تو در غم عالمی غم اینست

آن مار بود نه مرد چالاک

کو گنج رها کند خورد خاک

خوشخور که گل جهانفروزی

چون مار مباش خاک روزی

عمر است غرض به عمر در پیچ

چون عمر نماند گو ممان هیچ

سیم ارچه صلاح خوب و زشتی است

لنگر شکن هزار کشتی است

چون چه مستان مدار در چنگ

بستان و بده چو آسیا سنگ

چون بستانی بیایدت داد

کز داد و ستد جهان شد آباد

چون بارت نیست باج نبود

بر ویرانی خراج نبود

زانان که جنیبه با تو راندند

بنگر به جریده تا که ماندند

رفتند کیان و دین پرستان

ماندند جهان به زیر دستان

این قوم کیان و آن کیانند

بر جای کیان نگر کیانند

هم پایه آن سران نگردی

الا به طریق نیک مردی

نیکی کن و از بدی بیندیش

نیک آید نیک را فرا پیش

بد با تو نکرد هر که بد کرد

کان بد به یقین به جای خود کرد

نیکی بکن و به چه در انداز

کز چه به تو روی برکند باز

هر نیک و بدی که در نوائیست

در گنبد عالمش صدائیست

با کوه کسی که راز گوید

کوه آنچه شنید باز گوید

جمعه دوازدهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:43 توسط مدیر | 

پیش زن مدح دیگران مکنید

خوبی غیر را بیان مکنید

زان که جنس لطیف بیباکست

هم حسود است و هم هوسناک ست‌

حُسن زن گر شنید رشگ برد

حسن مرد ار شنید دل سپرد

بار دیگر چو آمدیم اینجا

هم‌ره هم‌، قدم زدیم اینجا

بازگشتیم سوی خانهٔ خوبش

دیدمش سر فکنده اندر پیش

الغرض چند دردسر دهمت

آخر کار را خبر دهمت

شد مسلم که جفت احمق من

ظن بد برده است در حق من

چون مرا عاشق تو یافته است

در بر شوهرت شتافته است

من ندانم چه گفته است آنجا

یا چه از وی شنفته است آنجا

لیک دانم شدند عاشق هم

هر دو از جان و دل موافق هم

شوهرت چو سفر نمود ز شهر

زن من هم نمود از من قهر

چند روزی نیافتم اثرش

ناگهان آمد از سفر خبرش

شد محقق که آن زن بی‌باک

همره ‌شوهرت زده است به چاک

نه غمم از برای خود تنهاست

بیشتر غصه‌ام برای شماست

شوهرت را وفا و وجدان نیست

بلکه درنده‌ایست انسان نیست

چون منی را چه باک گر آزرد

چون تویی را چرا ز خاطر برد؟

هرکه در خانه‌اش فرشته‌ایست

گر دهد دل به‌ دیو، مردم نیست

زن که از شوهری چو من دل کند

کی شود شوهر ترا دلبند

وان که ‌ازچون تو خانمی ‌شد سیر

دل به یاری دگر نبندد دیر

وه که دینی نماند و وجدانی

نه مسلمانی و نه انسانی

بس که از این دروغ‌ها پرداخت

زن بیچاره را ز پای انداخت

زن ز پای اوفتاد و رفت از هوش

مرد پتیاره برکشید خروش

آبش افشاند و برکشید لباس

سینه مالید و زد فراوان لاس

چون زن آمد به‌ هوش و آه کشید

خویش را در کنار فاسق دید

خواست زن تا به شوی نامه کند

آتش دل به نوک خامه کند

مرد کفتش چه می کنی ؟هشدار!

قسم خویشتن فرا یاد آر

چه ثمر زین شکایت آرایی

بجز از افتضاح و رسوایی

کاین دو تن بر من و تو می‌خندند

چون رسد نامه‌، شیشکی بندند

نیست ما را، به‌عین سرپوشی

چاره‌ای غیر صبر و خاموشی

چند روزی ‌از این حدیث گذشت

خانم از رنج و غصه ناخوش گشت

هیچ ننوشت بهر شوهر خویش

که از او داشت دست بر سر خویش

گرچه شویش نوشت نامه بسی

لیک از آنها خبر نیافت کسی

زان که آن نامه‌ها به ‌نام و نشان

داشت عنوان مرد بی‌وجدان

مرد بی‌ دین نهفت آنها را

تا ز هم بگسلد روان‌ها را

و آنچه از بهر زن حوالت کرد

مرد بی‌دین به‌خورد و حالت کرد

شد چو دیگ و چراغ زن بی‌زیت

به گروگان نهاد اثاث البیت

ربح سنگین و خلق بی‌انصاف

خانه گشت از اثاث منزل صاف

مرد بی‌دین بیامدی همه روز

چهره‌ غمگین‌ چو مردم دلسوز

ندبه کردی و حسب حالی چند

وام دادی به زن ریالی چند

چون نیامد خبر ز جانب شو

زن یقین کرد گفتهٔ یارو

پس زمستان رسید و برف افتاد

ماهرو در غمی شگرف افتاد

چون که‌از شوی‌خو وکالت‌داشت

دل به اندیشهٔ طلاق گماشت

نفقه و کسوه را بهانه نهاد

با جوان راز در میانه نهاد

وآن جوان دو روی کاغذ ساز

ساخته بود کاغذی ز آغاز

چون که بشنید از زن آن گفتار

گفت شرمنده‌ام از این رفتار

زآن که شوی فسادکامهٔ تو

کرد صادر طلاقنامهٔ تو

زن دلریش بی‌نوای فقیر

گشت هم‌شادمان و هم دلگیر

از ره رشگ و حقد و بدحالی

دلش از مهر شوی شد خالی

پس به محضر شدند آن دو به‌ هم

زن‌و شوهر شدند آن‌دو به‌هم

بعد چندی شنید بدکردار

کاینک آید ز راه‌، شوهر یار

آید و خانه را تهی بیند

تهی از ماه خرگهی بیند

پس اندک تجسس و تفتیش

می‌برد پی به قصهٔ زن خویش

ماجرائی بزرگ خواهد دید

دنبه را نزدگرگ خواهد دید

نکند لاجرم شکیبایی

می کند افتضاح و رسوائی

تندبادی به مغز او بوزبد

لحظه‌ای فکر کرد و چاره گزید

پنجشنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:23 توسط مدیر | 

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین

نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین

مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی

فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین

ای ز تو شاد جان من بی‌تو مباد جان من

دل به تو داد جان من با غم توست همنشین

تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر

این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین

چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون

خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین

سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو

کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین

تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم

شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین

من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی

ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین

عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان

کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین

مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد

عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین

در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر

نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین

چهارشنبه دهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:24 توسط مدیر | 

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت

کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم

که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

چهارشنبه دهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:23 توسط مدیر | 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

شکرفروش که عمرش دراز باد چرا

تفقدی نکند طوطی شکرخا را

غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل

که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را

به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر

به بند و دام نگیرند مرغ دانا را

ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست

سهی قدان سیه چشم ماه سیما را

چو با حبیب نشینی و باده پیمایی

به یاد دار محبان بادپیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب

که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ

سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

چهارشنبه دهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 1:23 توسط مدیر | 

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

 

سه شنبه نهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 0:37 توسط مدیر | 

هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود

چو آب پاک که در تن رود پلید شود

ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوست

که بایزید از این شیردان یزید شود

مرید خواند خداوند دیو وسوسه را

که هر که خورد دم او چو او مرید شود

چو مشرقست و چو مغرب مثال این دو جهان

بدین قریب شود مرد زان بعید شود

هر آن دلی که بشورید و قی شدش آن شیر

ز شورش و قی آن شیر بوسعید شود

هر آنک صدر رها کرد و خاک این در شد

هزار قفل گران را دلش کلید شود

ترش ترش تو به خسرو مگو که شیرین کو

پدید آید چون خواجه ناپدید شود

چو غوره رست ز خامی خویش شد شیرین

چو ماه روزه به پایان رسید عید شود

خموش آینه منمای در ولایت زنگ

نما به قیصر رومش که تا مرید شود

سه شنبه نهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 0:36 توسط مدیر | 

گرگ آمده است گرسنه و دشت پر بره

افتاده در رمه، رمه رفته به شب چره

گرگ، از رمه‌خواران و رمه، در گیا چران

هر یک به حرص خویش همی پر کند دره

گرگ گیا بره‌است و بره گرگ را گیاست

این نکته یاد گیر که نغز است و نادره

بنگر در این مثال تن خویش را ببین

گرگ و بره مباش و بترس از مخاطره

از بهر آنکه تا بره گیری مگر مرا

ای بی‌تمیز، مر دگری را مشو بره

گر نه بره نه گرگ نه‌ای، بر در امیر

چونی؟ جواب راست بده بی‌مناظره

ترسی همی که ار تو نباشی ز لشکرش

بی‌تو نه قلب و میمنه ماند نه میسره؟

گر تو به آستی نزنی میثرهٔ امیر

ترسم که پر ز گرد بماندش میثره

فخری مکن بدانکه تو میده و بره‌خوری

یارت به آب در زده یک نان فخفره

زیرا که هم تو را و هم او را همی بسی

بی‌شام و چاشت باید خفتن به مقبره

چون نشنوی همی و نبینی همی به دل؟

گوشت به مطرب است و دو چشمت به مسخره

وز آرزوی آنکه ببینی شگفتیی

بر منظری نشسته و چشم به پنجره

چیزی همی عجب‌تر از این تن چه بایدت

بسته به بند سخت در این نیلگون کره؟

این جان پاک تو ز چه رو مانده است اسیر

پنهان در این حوران و دست و کران بره؟

گر جای گیر نیست چو جسم این لطیف جان

تن را چرا تهی است میانش چو قوصره

دو قوصره همی به سفر خواست رفت جانت

زان بر گرفت سفرهٔ در خورد مطهره

بنگر که چون به حکمت در بست کردگار

سفرهٔ تو را و مطهره را سر به حنجره

گر تو تماخره کنی اندر چنین سفر

بر خویشتن کنی تو نه بر من تماخره

بر منظره به قصر تماشا چه بایدت؟

اینک تن تو قصر و سرت گرد منظره

آن را کن آفرین که چنین قصرت او فگند

بی‌خشت و چوب و رشته و پرگار و مسطره

بنگر به خویشتن و گرت خیره گشت مغز

بزدای ازو بخار و به پرهیز و غرغره

جری است بر رهت که پدرت اندروفتاد

تا نوفتی درو چون پدر تو مکابره

گیتی زنی است خوب و بد اندیش و شوی جوی

با غدر و فتنه‌ساز و به گفتار ساحره

بگریزد او ز تو چو تو فتنه شدی برو

پرهیزدار از این زن جادوی مدبره

غره مشو به رشوت و پاره‌ش که هرچه داد

بستاند از تو پاک به قهر و مصادره

با بی‌قرار دهر مجو، ای پسر، قرار

عمرت مده به باد به افسوس و قرقره

از مکر او تمام نپرداخت آنکه او

پر کرد صد کتاب و تهی کرد محبره

نقدی سره است عمر و جهان قلب بد، مده

نقد سره به قلب، که ناید تو را سره

در خنبره بماند دو دستت ز بهر گوز

بگذار گوز و دست برآور ز خنبره

من زرق او خریدم و خوردم به روی او

زاد عزیز خویش و تهی کرد توبره

آخر به قهر او خبرم داد، هم‌چنین

از مکر او، بزرگ حکیمی به قاهره

خوابت همی ببرد، من انگشت ازان زدم

پیش تو بر کنارهٔ خوش بانگ پاتره

تو خفته‌ای خوش ای پسر و چرخ و روز و شب

همواره می‌کنند ببالینت پنگره

گرتو به خواب و خور بدهی عمر همچو خر

بر جان تو وبال چو بر خر شود خره

برگیر آب علم و بدو روی جان بشوی

تا روی پر ز گرد نبائی به ساهره

چون دست و پای پاک نبینمت جان و دل

این هردو پاک نبینم و آن هردو پر کره

پیری کجا برد ز تو گرمابه و گلاب

خیره مده گلیم کهن را به جندره

چون می فروکشد سر سروت فلک به چاه

تو بر فلک همی چه کشی طرف کنگره؟

بپذیر پند اگرچه نیایدت پند خوش

پر نفع و ناخوش است چو معجون فیقره

از حجت خراسان آمدت یادگار

این پر ز پند و حکمت و نیکو مؤامره

سه شنبه نهم شهریور ۱۴۰۰ ساعت 0:33 توسط مدیر | 

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست

صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست

اساس توبه که در محکمی چو سنگ نمود

ببین که جام زجاجی چه طرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاه استغنا

چه پاسبان و چه سلطان چه هوشیار و چه مست

از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل

رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

مقام عیش میسر نمی‌شود بی‌رنج

بلی به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش می‌باش

که نیستیست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفی و اسب باد و منطق طیر

به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی

هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گوید

که گفته سخنت می‌برند دست به دست