حکایت روزی که در طلبش کوشی حکایت سایه ای است که همیشه با توست اگر بدنبالش روی بوی نرسی، و اگر از او بگریزی بدنبالت آید.
عبدالله بن مبارک مردی را دید که بین زباله دانی و مقبره ای ایستاده است. گفت:
ای فلان، تو بین دو گنجینه از گنجینه های دنیائی ایستاده ای، گنج اموال و گنج مردان.
ناصر خسرو براهی میگذشت
مست و لایعقل نه چون میخوارگان
دید قبرستان و مبرز روبرو
بانگ بر زد گفت کای نظارگان
نعمت دنیا و نعمت خواره بین
اینش نعمت، اینش نعمت خوارگان
ربیع بن خیثم میگفت: اگر گناهان را بویی بودی، کسی همنشینی دیگری نمیتوانست شد.
ابو حازم میگفت: از مردمی بشگفتم که خانه ای میسازند که هر روز گامی از آن دور می شوند و ساختن خانه ای را که هر روز گامی بسویش پیش می روند، رها کرده اند.
مسیح - بر پیامبر ما و بر او درود بادا - اگر مردمان را در قبال معصیت پادافره نمی دادند نیز، زیبنده آن بود که بسپاس نعمتی که دارند، گرد معصیت نگردند.
زمانی که یعقوب و یوسف - بر پیامبر ما و ایشان دورد بادا - یکدیگر را دیدند، یعقوب گفت: پسرم مرا از خود خبر ده! یوسف گفت: ای پدر، از من مپرس که برادران با من چه کردند، از آن پرس که خداوند با من کرد.
هارون الرشید فضل بن عیاض را گفت: تو چه سخت پرهیز همی کنی؟ پاسخ داد: تو از من پرهیزگارتری. چرا که من از دنیایی فانی و ناپایدار پرهیز می کنم و تو از دنیای پایدار و جاودانه.
حکیمی میگفت: هیچ چیز نفیس تر از زندگانی نیست و هیچ چیز مغبون کننده تر از این که زندگانی را در راهی جز راه زندگانی ابدی مصروف کنند.
زمانه و مردمانش را آزمودم، آزموده ها دیگرم فرصت مهربانی کسی نداد.
از دنیا روی گرداندم اما نمیدانم آیا زمانه زندگانی مرا بدیگری خواهد داد یا نه.
و بجای هر چیزی از آن عوضی یافتم، اما دریغا که هیچ چیز را جانشین روزگاران جوانی نیافتم.
ابن خیاط شامی را اشعاری مشهور است با این مطلع:
از نسیم نجد، دل وی را امانی گیرید. چرا که چیزی نمانده است نسیم سرمنزل ایشان خردش را برباید.
این بیت نیز از اوست:
در کران وادی کسانی اند که هرگاه یادشان بخاطر می آید، اشتیاق مرا می کشد و یادشان زنده ام میسازد.
چسان آرزویم دست نیافتنی است دریغا، چرا که من در این سوی وادی ام و خانه ی ایشان آن دورها در وادی الغضا.
بیم دوری از میان برخاست و دولت وصال دست داد.
آن کسان که هنگام هجران دل، من همی سوزاندند، اکنون حسادتم می کنند.
بجان شما اما اکنون که بخت یار است، بگذشته ننگرم.
چرا که کسی را که دریائی آب زلال است. حسرت آب شور بگذشته نخورد.
عمر و بن عبید روزی بنزد منصور شد. منصور پیش از خلافت دوست وی بود. از آن رو بزرگش داشت و نزدیک خویش نشاند.
سرانجام گفت: مرا موعظه کن! وی موعظتی کرد و در آن گفت: کاری که امروز در دست تو است، اگر در دست دیگری میماند، بدست تو نمی رسید. از این رو از شبی که دیگرش شبی در پی نیست، بترس.
پس آن گاه که خواست برخیزد، منصور گفت: گفته ایم که ده هزار درهم تقدیمت کنند. گفت: مرا بدان نیازی نیست. گفت بخدا خواهیش ستد. گفت بخدا نخواهمش ستد.
مهدی پسر منصور که حاضر بود، گفت: امیرالمومنین سوگند میخورد، تو نیز سوگند میخوری؟
عمرو رو به منصور کرد و گفت: این جوان کیست؟ منصور گفت: مهدی پسر و ولی عهد من است. عمرو گفت: لباسی که شایسته نیکان است درپوشیده ای و بنامی او را نامیده ای که شایسته ی اوست. اما کاری بهرش تدارک دیده ای که آنچه در آن بیشتر سود دهد، بیش از دیگر امور دل مشغولی آرد.
سپس رو به مهدی کرد و گفت: ای برادرزاده! هنگامی که پدر سوگندان خورد، عمویت را بسوگند خوردن واداشت. چرا که پدر تو بردادن کفارت سوگند تواناتر است.
آن گاه منصور پرسیدش: آیا چیزی نمیخواهی؟ گفت: چرا، این که تا بنزدت نیایم، بسراغم نفرستی. گفت: بدین ترتیب، دیگر دیدار دست نخواهد داد؟ گفت: همین را خواستارم.
سپس براه افتاد و منصور در حالی که با نگاه تعقیبش میکرد، خواند: همه ی شما آرام می روید و در کمین شکاری هستید جز عمروبن عبید.
عمرو، بسال صد و چهل و چهار در بازگشت از سفر مکه، بجائی که آن را مران می نامیدند،درگذشت. و منصور وی را این چنین رثاء گفت:
درود خدا بر آن ساکن گوری باد که در مران بزیارتش رفتم، گوری که مومنی راستین را در خود دارد که با خداوند راستی بخرج داد و بمعرفتش نزدیک شد اگر زمانه میخواست یک تن صالح را برای ما باقی بگذارد، بی تردید عمرو، ابو عثمان را می نهاد.